به خوانندهٔ کتاب زبور
میشود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهیدیدهام هردو جهان را به نگاهی گاهی
وادی عشق بسی دور و دراز است ولیطی شود جادهٔ صدساله به آهی گاهی
در طلب کوش و مده دامن امید ز دستدولتی هست که یابی سر راهی گاهی
ز برون در گذشتم ز درون خانه گفتمسخنی نگفته ئی را چه قلندرانه گفتم
دعا
یارب درون سینه دل با خبر بدهدر باده نشئه را نگرم، آن نظر بده
این بنده را که با نفَسِ دیگران نزیستیک آهِ خانهزاد مثالِ سَحر بده
سِیلم، مرا بجویِ تُنُکمایه ئی مَپیچجولانگهی بِوادی و کوه و کمر بده
سازی اگر حریف یم بیکران مرابا اضطرابِ موج، سکونِ گُهَر بده
شاهینِ من بصیدِ پلنگان گذاشتیهمّتِ بلند و چنگل ازین تیزتر بده
رفتم که طایران حرم را کنم شکارتیری که نافِکَنده فتد کارگر بده
خاکم به نورِ نغمهٔ داؤد برفروزهر ذره مرا پر و بالِ شرر بده
«عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد»«بر تلاش خود چه مینا زد که ره سوی تو برد»
درونِ سینهٔ ما سوزِ آرزو ز کجاست؟سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟
گرفتم اینکه جهان خاک و ما کفِ خاکیمبه ذره ذرهٔ ما دردِ جستجو ز کجاست؟
نگاهِ ما به گریبانِ کهکشان اُفتدجنونِ ما ز کجا، شورِ های و هو ز کجاست؟
غزل سُرای و نواهای رفته بازآوربه این فسردهدلان حرفِ دلنواز آور
کِنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا راهزار فتنه از آن چشمِ نیمباز آور
ز بادهئی که بخاکِ من آتشی آمیختپیالهئی بجوانانِ نو نیاز آور
نئی که دل ز نوایش بسینه میرقصدمئی که شیشهٔ جان را دهد گداز آور
به نیستانِ عجم بادِ صبحدم تیز استشرارهئی که فرو میچکد ز ساز آور
ای که ز من فزودهای گرمی آه و ناله رازنده کن از صدای من خاکِ هزارساله را
با دلِ ما چهها کنی تو که به بادهٔ حیاتمستی شوق میدهی آب و گُلِ پیاله را
غنچهٔ دلگرفته را از نفسم گرهگشایتازه کن از نسیمِ من داغِ درونِ لاله را
میگذرد خیالِ من از مه و مهر و مُشتریتو به کمین چه خفتهای، صید کن این غزاله را
خواجهٔ من نگاه دار آبروی گدای خویشآنکه ز جوی دیگران پُر نکند پیاله را
از مشتِ غبار ما صد ناله برانگیزینزدیکتر از جانی با خوی کم آمیزی
در موجِ صبا پنهان، دزدیده بباغ آئیدر بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی
مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانهوقت است که در عالم نقشِ دگر انگیزی
آنکس که بسر دارد سودای جهانگیریتسکین جنونش کن با نِشتر چنگیزی
من بندهٔ بیقیدم شاید که گریزم بازاین طُرّه پیچان را در گردنم آویزی
جز ناله نمیدانم گویند غزل خوانماین چیست که چون شبنم بر سینهٔ من ریزی
من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازمبه نظارهٔ جمالی چو ستاره دیده بازم
بهوای زخمهٔ تو همه نالهٔ خموشمتو باین گمان که شاید ز نوا فتاده سازم
به ضمیرم آنچنان کن که ز شعلهٔ نوائیدلِ خاکیان فروزم دلِ نوریان گدازم
تب و تاب فطرت ما ز نیازمندی ماتو خدای بی نیازی نرسی بسوز و سازم
به کسی عیان نکردم ز کسی نهان نکردمغزل آنچنان سرودم که برون فتاد رازم
بصدای درمندی بنوای دلپذیریخُم زندگی گشادم بجهان تشنه میری
تو بروی بینوائی درِ آن جهان گشادیکه هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری
ز نگاهِ سرمهسائی بدل و جگر رسیدیچه نگاه سرمهسائی دو نشانه زد به تیری
به نگاهِ نارسایم چه بهارِ جلوه دادیکه بباغ و راغ نالم چو تَذَرو نو صفیری
چه عجب اگر دو سلطان بولایتی نگنجندعجب اینکه مینگنجد بدو عالمی فقیری
بر سر کفر و دین فشان رحمتِ عامِ خویش رابندِ نقاب برگشا ماهِ تمامِ خویش را
زمزمهٔ کهن سرای گردشِ بادهْ تیز کنباز به بزمِ ما نگر، آتشِ جامِ خویش را
دام ز گیسوان بدوش، زحمتِ گلستان بریصید چرا نمیکنی طایر بامِ خویش را
ریگِ عراق منتظر، کِشتِ حجاز تشنه کامخون حسین بازده، کوفه و شامِ خویش را
دوش به راهبر زند، راهِ یگانه طی کندمیندهد بدست کس عشقْ زمامِ خویش را
ناله به آستانِ دِیر بیخبرانه میزدمتا بحرم شناختم راه و مقامِ خویش را
قافلهٔ بهار را طایرِ پیشرس نگرآنکه بخلوتِ قفس گفت پیام خویش را
نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزستبخاشاکم شرار افتاد و باد صبحدم تیز است
ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ئی داردخراشد سینهٔ کهسار و پاک از خون پرویز است
مرا در دل خلید این نکته از مرد ادا دانیز معشوقان نگه کاری تر از حرف دلاویز است
به بالینم بیا ، یکدم نشین ، کز درد مهجوریتهی پیمانه بزم ترا پیمانه لبریز است
به بستان جلوه دادم آتش داغ جدائی رانسیمش تیز تر می سازد و شبنم غلط ریز است
اشارتهای پنهان خانمان برهم زند لیکنمرا آن غمزه می باید که بیباک است و خونریز است
نشیمن هر دو را در آب و گل لیکن چه رازست اینخرد را صحبت گل خوشتر آید دل کم آمیز است
مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینیبرهمن زاده ئی رمز آشنای روم و تبریز است
دل دیده ئی که دارم همه لذت نظارهچه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره
تو به جلوه در نقابی که نگاه بر نتابیمه من اگر ننالم تو بگو دگر چه چاره
چه شود اگر خرامی به سرای کاروانیکه متاع ناروانش دلکی است پاره پاره
غزلی زدم که شاید به نوا قرارم آیدتب شعله کم نگردد ز گسستن شراره
دل زنده ئی که دادی به حجاب در نسازدنگهی بده که بیند شرری بسنگ خاره
همه پارهٔ دلم را ز سرور او نصیبیغم خود چسان نهادی به دل هزار پاره
نکشد سفینه کس به یمی بلند موجیخطری که عشق بیند بسلامت کناره
به شکوه بی نیازی ز خدایگان گذشتمصفت مه تمامی که گذشت بر ستاره
گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هستاندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست
آنچه ازکار فروبسته گره بگشایدهست و در حوصلهٔ زمزمه پروازی هست
تاب گفتار اگر هست شناسائی نیستوای آن بنده که در سینه او رازی هست
گرچه صد گونه بصد سوز مرا سوخته اندای خوشا لذت آن سوز که هم سازی هست
مرده خاکیم و سزاوار دل زنده شدیماین دل زنده و ما ، کار خدا سازی هست
شعلهٔ سینهٔ من خانه فروز است ولیشعله ئی هست که هم خانه براندازی هست
تکیه بر عقل جهان بین فلاطون نکنمدر کنارم دلکی شوخ و نظر بازی هست
این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من استجلوهٔ او گرو دیدهٔ بیدار من است
همه آفاق که گیرم به نگاهی او راحلقه ئی هست که از گردش پرگار من است
هستی و نیستی از دیدن و نا دیدن منچه زمان و چه مکان شوخی افکار من است
از فسون کاری دل سیر و سکون غیب و حضوراینکه غماز و گشاینده اسرار من است
آن جهانی که درو کاشته را می دروندنور و نارش همه از سبحه و زنار من است
ساز تقدیرم و صد نغمهٔ پنهان دارمهر کجا زخمهٔ اندیشه رسد تار من است
ای من از فیض تو پاینده نشان تو کجاستاین دو گیتی اثر ماست جهان تو کجاست
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنینچهره گشا ، غزل سرا، باده بیار این چنین
اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگرریز به نیستان من برق و شرار این چنین
باد بهار را بگو پی به خیال من بردوادی و دشت را دهد نقش و نگار این چنین
زادهٔ باغ و راغ را از نفسم طراوتیدر چمن تو زیستم با گل و خار این چنین
عالم آب و خاک را بر محک دلم بسایروشن و تار خویش را گیر عیار این چنین
دل بکسی نباخته با دو جهان نساختهمن بحضور تو رسم روز شمار این چنین
فاخته کهن صفیر نالهٔ من شنید و گفتکس نسرود در چمن نغمهٔ پار این چنین
برون کشید ز پیچاک هست و بود مراچه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
تپید عشق و درین کشت نا بسامانیهزار دانه فرو کرد تا درود مرا
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکمنفس نفس به عیار زمانه سود مرا
جهانی از خس و خاشاک در میان انداختشرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دستکرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا
خیز و به خاک تشنهای بادهٔ زندگی فشانآتش خود بلند کن آتش ما فرونشان
میکدهٔ تهی سبو حلقهٔ خود فرامشانمدرسهٔ بلند بانگ بزم فسردهآتشان
فکر گره گشا غلام دین به روایتی تمامزآن که درون سینهها دل هدفی است بینشان
هر دو به منزلی روان هر دو امیر کاروانعقل به حیله میبرد ، عشق برد کشان کشان
عشق ز پا در آورد خیمهٔ شش جهات رادست دراز میکند تا به طناب کهکشان
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارمبه طواف خانه کاری بخدای خانه دارم
شرر پریده رنگم مگذر ز جلوهٔ منکه بتاب یک دو آنی تب جاودانه دارم
نکنم دگر نگاهی به رهی که طی نمودمبه سراغ صبح فردا روش زمانه دارم
یم عشق کشتی من یم عشق ساحل مننه غم سفینه دارم نه سر کرانه دارم
شرری فشان ولیکن شرری که وا نسوزدکه هنوز نو نیازم غم آشیانه دارم
«به امید اینکه روزی به شکار خواهی آمد»ز کمند شهریاران رم آهوانه دارم
تو اگر کرم نمائی بمعاشران ببخشمدو سه جام دلفروزی ز می شبانه دارم
نظر به راهنشینان سواره میگذردمرا بگیر که کارم ز چاره میگذرد
به دیگران چه سخن گسترم ز جلوهٔ دوستبه یک نگاه مثال شراره میگذرد
رهی به منزل آن ماه سخت دشوار استچنانکه عشق به دوش ستاره میگذرد
ز پردهبندی گردون چه جای نومیدیستکه ناوک نظر ما ز خاره میگذرد
یمی است شبنم ما کهکشان کنارهٔ اوستبه یک شکستن موج از کناره میگذرد
به خلوتش چو رسیدی نظر به او مگشاکه آن دمی است که کار از نظاره میگذرد
من از فراق چه نالم که از هجوم سرشکز راه دیده دلم پارهپاره میگذرد
بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون بهیک ذره درد دل از علم فلاطون به
دی مغبچه ئی با من اسرار محبت گفتاشکی که فرو خوردی از بادهٔ گلگون به
آن فقر که بی تیغی صد کشور دل گیرداز شوکت دارا به از فر فریدون به
در دیر مغان آئی مضمون بلند آوردر خانقه صوفی افسانه و افسون به
در جوی روان ما بی منت طوفانییک موج اگر خیزد آن موج ز جیحون به
سیلی که تو آوردی در شهر نمی گنجداین خانه بر اندازی در خلوت هامون به
اقبال غزل خوان را کافر نتوان گفتنسودا بدماغش زد از مدرسه بیرون به
یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنهیا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین
یا چنان کن یا چنین
یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراشیا خود اندر سینهٔ زناریان خلوت گزین
یا چنان کن یا چنین
یا دگر آدم که از ابلیس باشد کمترکیا دگر ابلیس بهر امتحان عقل و دین
یا چنان کن یا چنین
یا جهانی تازه ئی یا امتحانی تازه ئیمی کنی تا چند با ما آنچه کردی پیش ازین
یا چنان کن یا چنین
فقر بخشی؟ باشکوه خسرو پرویز بخشیا عطا فرما خرد با فطرت روح الامین
یا چنان کن یا چنین
یا بکش در سینهٔ من آرزوی انقلابیا دگرگون کن نهاد این زمان و این زمین
یا چنان کن یا چنین
عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیستلیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست
گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من استدر سفر از پا نشستن همت مردانه نیست
هر زمان یک تازه جولانگاه میخواهم ازوتا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه نیست
با چنین زور جنون پاس گریبان داشتمدر جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست
سوز و گداز زندگی لذت جستجوی توراه چو مار می گزد گر نروم بسوی تو
سینه گشاده جبرئیل از بر عاشقان گذشتتا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو
هم بهوای جلوه ئی پاره کنم حجاب راهم به نگاه نارسا پرده کشم بروی تو
من بتلاش تو روم یا به تلاش خود رومعقل و دل نظر همه گم شدگان کوی تو
از چمن تو رسته ام قطرهٔ شبنمی ببخشخاطر غنچه وا شود کم نشود ز جوی تو
درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقیندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی
کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینیمی تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی
شرار از خاک من خیزد کجا ریزم کرا سوزمغلط کردی که در جانم فکندی سوز مشتاقی
مکدر کرد مغرب چشمه های علم و عرفان راجهان را تیره تر سازد چه مشائی چه اشراقی
دل گیتی انا المسموم انا المسموم فریادشخرد نالان که ما عندی بتریاق و لا راقی
چه ملائی چه درویشی چه سلطانی چه دربانیفروغ کار می جوید به سالوسی و زراقی
ببازاری که چشم صیرفی شور است و کم نور استنگینم خوار تر گردد چو افزاید به براقی
ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک اندازدگر آشوب قیامت به کف خاک انداز
او بیک دانهٔ گندم به زمینم انداختتو بیک جرعه آب آنسوی افلاک انداز
عشق را باده مرد افکن و پرزور بدهلای این باده به پیمانه ادراک انداز
حکمت و فلسفه کرده است گران خیز مراخضر من از سرم این بار گران پاک انداز
خرد از گرمی صهبا بگدازی نرسیدچارهٔ کار به آن غمزه چالاک انداز
بزم در کشمکش بیم و امید است هنوزهمه را بی خبر از گردش افلاک انداز
میتوان ریخت در آغوش خزان لاله و گلخیز و بر شاخ کهن خون رگ تاک انداز
از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی دهکف خاک مرا ساقی بباد فرودینی ده
ز مینائی که خوردم در فرنگ اندیشه تاریکستسفر ورزیدهٔ خود را نگاه راه بینی ده
چو خس از موج هر بادی که می آید ز جا رفتمدل من از گمانها در خروش آمد یقینی ده
بجانم آرزوها بود و نابود شرر داردشبم را کوکبی از آرزوی دل نشینی ده
بدستم خامه ئی دادی که نقش خسروی بنددرقم کش این چنینم کرده ئی لوح جبینی ده
ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیمگدای معنی پاکم تهی ادراک میآیم
گهی رسم و ره فرزانگی ذوق جنون بخشدمن از درس خردمندان گریبان چاک میآیم
گهی پیچد جهان بر من گهی من بر جهان پیچمبگردان باده تا بیرون ازین پیچاک میآیم
نه اینجا چشمک ساقی نه آنجا حرف مشتاقیز بزم صوفی و ملا بسی غمناک میآیم
رسد وقتی که خاصان ترا با من فتد کاریکه من صحراییم پیش ملک بیباک میآیم
دل بی قید من با نور ایمان کافری کردهحرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده
متاع طاقت خود را ترازوئی بر افروزدببازار قیامت با خدا سوداگری کرده
زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهدغبار راه و با تقدیر یزدان داوری کرده
گهی با حق درآمیزد گهی با حق درآویزدزمانی حیدری کرده زمانی خیبری کرده
باین بی رنگی جوهر ازو نیرنگ می ریزدکلیمی بین که هم پیغمبری هم ساحری کرده
نگاهش عقل دور اندیش را ذوق جنون دادهولیکن با جنون فتنه سامان نشتری کرده
بخود کی می رسد این راه پیمای تن آسانیهزاران سال منزل در مقام آزری کرده
ز شاعر ناله مستانه در محشر چه میخواهیتو خود هنگامهای هنگامهٔ دیگر چه میخواهی
به بحر نغمه کردی آشنا طبع روانم راز چاک سینهام دریا طلب گوهر چه میخواهی
نماز بیحضور از من نمیآید نمیآیددلی آوردهام دیگر ازین کافر چه میخواهی
نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانینه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانیاگر کاوی درونم را خیال خویش را یابیپریشان جلوه ئی چون ماهتاب اندر بیابانی
مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تستزندگی را روش نوری و ناری از تست
دل بیدار و کف خاک و تماشای جهانسیر این ماه بشب گونه عماری از تست
همه افکار من از تست چه در دل چه بلبگهر از بحر بر آری نه بر آری از تست
من همان مشت غبارم که بجائی نرسدلاله از تست و نم ابر بهاری از تست
نقش پرداز توئی ما قلم افشانیمحاضر آرائی و آینده نگاری از تست
گله ها داشتم از دل به زبانم نرسیدمهر و بی مهری و عیاری و یاری از تست
خوشتر ز هزار پارسائیگامی به طریق آشنائی
در سینهٔ من دمی بیاسایاز محنت و کلفت خدائی
ما را ز مقام ما خبر کنمائیم کجا و تو کجائی
آن چشمک محرمانه یاد آرتا کی به تغافل آزمائی
دی ماه تمام گفت با مندر ساز به داغ نارسائی
خوش گفت ولی حرام کردنددر مذهب عاشقان جدائی
پیش تو نهاده ام دل خویششاید که تو این گره گشائی
بر جهان دل من تاختنش را نگریدکشتن و سوختن و ساختنش را نگرید
روشن از پرتو آن ماه دلی نیست که نیستبا هزار آینه پرداختنش را نگرید
آنکه یکدست برد ملک سلیمانی چندبا فقیران دو جهان باختنش را نگرید
آنکه شبخون بدل و دیدهٔ دانایان ریختپیش نادان سپر انداختنش را نگرید
مرا براه طلب بار در گل است هنوزکه دل به قافله و رخت و منزل است هنوز
کجا ست برق نگاهی که خانمان سوزدمرا با معامله با کشت و حاصل است هنوز
یکی سفینهٔ این خام را به طوفان دهز ترس موج نگاهم بساحل است هنوز
تپیدن و نرسیدن چه عالمی داردخوشا کسی که بدنبال محمل است هنوز
کسی که از دو جهان خویش را برون نشناختفریب خوردهٔ این نقش باطل است هنوز
نگاه شوق تسلی به جلوه ئی نشودکجا برم خلشی را که در دل است هنوز
حضور یار حکایت دراز تر گردیدچنانکه این همه نا گفته در دل است هنوز
زمستان را سرآمد روزگاراننواها زنده شد در شاخساران
گلان را رنگ و نم بخشد هواهاکه می آید ز طرف جویباران
چراغ لاله اندر دشت و صحراشود روشن تر از باد بهاران
دلم افسرده تر در صحبت گلگریزد این غزال از مرغزاران
دمی آسوده با درد و غم خویشدمی نالان چو جوی کوهساران
ز بیم اینکه ذوقش کم نگرددنگویم حال دل با رازداران
هوای خانه و منزل ندارمسر راهم غریب هر دیارم
سحر می گفت خاکستر صبا را«فسرد از باد این صحرا شرارم
گذر نرمک ، پریشانم مگردانز سوز کاروانی یادگارم»
ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریختکه من هم خاکم و در رهگذارم
بگوش من رسید از دل سرودیکه جوی روزگار از چشمه سارم
ازل تاب و تب پیشنیهٔ منابد از ذوق و شوق انتظارم
میندیش از کف خاکی میندیشبجان تو که من پایان ندارم
از چشم ساقی مست شرابمبی می خرابم بی می خرابم
شوقم فزون تر از بی حجابیبینم نه بینم در پیچ و تابم
چون رشتهٔ شمع آتش بگیرداز زخمهٔ من تار ربابم
از من برون نیست منزلگه منمن بی نصیبم ، راهی نیابم
تا آفتابی خیزد ز خاورمانند انجم بستند خوابم
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابیتو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی
تو به درد من رسیدی به ضمیرم آرمیدیز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی
تو عیار کمعیاران تو قرار بیقرارانتو دوای دلفگاران مگر اینکه دیریابی
غم و عشق و لذت او اثر دو گونه داردگهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی
ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانیدل من کجا که او را به کنار من نیابی
به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارمبه جز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی
درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگرکه من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر
دمی این پیکر فرسوده را سازی کف خاکیفشانی آب و از خاک آتش انگیزی دمی دیگر
بیار آن دولت بیدار و آن جام جهان بین راعجم را داده ای هنگامهٔ بزم جمی دیگر
بجهان دردمندان تو بگو چه کار داریتب و تاب ما شناسی دل بی قرار داری
چه خبر ترا ز اشکی که فرو چکد ز چشمیتو ببرگ گل ز شبنم در شاهوار داری
چه بگویمت ز جانی که نفس نفس شمارددم مستعار داری غم روزگار داری
اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولینگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی
سخن بی پرده گو با ما شد آن روز کم آمیزیکه می گفتند تو ما را چنین خواهی چنان خواهی
نگاه بی ادب زد رخنه ها در چرخ مینائیدگر عالم بنا کن گر حجابی درمیان خواهی
چنان خود را نگه داری که با این بی نیازی هاشهادت بر وجود خود ز خون دوستان خواهی
مقام بندگی دیگر مقام عاشقی دیگرز نوری سجده میخواهی ز خاکی بیش از آن خواهی
مس خامی که دارم از محبت کیمیا سازمکه فردا چون رسم پیش تو از من ارمغان خواهی
نور تو وانمود سپید و سیاه رادریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه راتو در هوای آنکه نگه آشنای اوستمن در تلاش آنکه نتابد نگاه را
بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش استبگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است
بده آندل بده آن دل که گیتی را فراگیردبگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است
مرا ای صید گیر از ترکش تقدیر بیرون کشجگر دوزی چه می آید از آن تیری که در کیش است
نگردد زندگانی خسته از کار جهان گیریجهانی در گره بستم جهانی دیگری پیش است
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او رابه امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانشندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودیبه همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
می عشق و مستی او نرود برون ز خونمکه دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتیدگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
بحضور تو اگر کس غزلی ز من سرایدچه شود اگر نوازی به همین که دانم او را
این دل که مرا دادی لبریز یقین بادااین جام جهان بینم روشن تر ازین باداتلخی که فرو ریزد گردون به سفال مندر کام کهن رندی آنهم شکرین بادا
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفتسخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگویهست در سینهٔ من آنچه بکس نتوان گفت
از نهانخانهٔ دل خوش غزلی می خیزدسر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت
شوق اگر زندهٔ جاوید نباشد عجب استکه حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت
یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نیجام می در دست من مینای می در دست وی
درکنار آئی خزان ما زند رنگ بهارورنیا ئی فرودین افسرده تر گردد ز دی
بیتو جان من چو آن سازی که تارش در گسستدر حضور از سینهٔ من نغمه خیزد پی به پی
آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟یک چمن گل یک نیستان ناله یک خمخانه می
زنده کن باز آن محبت را که از نیروی اوبوریای ره نشینی در فتد با تخت کی
دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ئیمن پریشان جاده های علم و دانش کرده طی
انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما رابیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را
هر چند زمین سائیم برتر ز ثریانیمدانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را
شام و سحر عالم از گردش ما خیزددانی که نمی سازد این شام و سحر ما را
این شیشهٔ گردون را از باده تهی کردیمکم کاسه مشو ساقی مینای دگر ما را
شایان جنون ما پهنای دو گیتی نیستاین راهگذر ما را آن راهگذر ما را
خاور که آسمان بکمند خیال اوستاز خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست
در تیره خاک او تب و تاب حیات نیستجولان موج را نگران از کنار جوست
بتخانه و حرم همه افسرده آتشیپیر مغان شراب هوا خورده در سبوست
فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجودبینای کور و مست تماشای رنگ و بوست
گردنده تر ز چرخ و رباینده تر ز مرگاز دست او به دامن ما چاک بی رفوست
خاکی نهاد و خو ز سپهر کهن گرفتعیار و بی مدار و کلان کار و تو بتوست
مشرق خراب و مغرب از آن بیشتر خرابعالم تمام مرده و بی ذوق جستجوست
ساقی بیار باده و بزم شبانه سازما را خراب یک نگه محرمانه ساز
فرصت کشمکش مده این دل بی قرار رایک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را
از تو درون سینه ام برق تجلئی که منبا مه و مهر داده ام تلخی انتظار را
ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهادعشق فریب می دهد جان امیدوار را
تا بفراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنمباز به مرغزار ده طایر مرغزار را
طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشایتا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را
تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوستعشق بدوش می کشد این همه کوهسار را
جانم در آویخت با روزگارانجوی است نالان در کوهساران
پیدا ستیزد پنهان ستیزدناپایداری با پایداران
این کوه و صحرا این دشت و دریانی راز داران نی غمگساران
بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوقاین جویباران این آبشاران
فریاد بی سوز فریاد بی سوزبانگ هزاران در شاخساران
داغی که سوزد در سینهٔ منآن داغ کم سوخت در لاله زاران
محفل ندارد ساقی نداردتلخی که سازد با بیقراران
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود رابتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
چه دلی که محنت او ز نفس شماری اوکه بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائیبکناره برفکندی در آبدار خود را
مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشیکه بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمتکه اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را
بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی رامن از ذوق حضوری طول دادم داستانی را
ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانیمحبت می کند گویا نگاه بی زبانی را
کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداندکجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را
اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود منباین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را
من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادمنه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را
از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزیجهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را
چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام راچهره گشا تمام کن جلوهٔ ناتمام را
سوز و گداز حالتی است باده ز من طلب کنیپیش تو گر بیان کنم مستی این مقام را
من بسرود زندگی آتش او فزوده امتو نم شبنمی بده لالهٔ تشنه کام را
عقل ورق ورق بگشت عشق به نکته ئی رسیدطایر زیرکی برد دانهٔ زیر دام را
نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایستسوی قطار می کشم ناقهٔ بی زمام را
وقت برهنه گفتن است من به کنایه گفته امخود تو بگو کجا برم هم نفسان خام را
نفس شمار به پیچاک روزگار خودیممثال بحر خروشیم و درکنار خودیم
اگرچه سطوت دریا امان بکس ندهدبخلوت صدف او نگاهدار خودیم
ز جوهری که نهان است در طبیعت مامپرس صیرفیان را که ما عیار خودیم
نه از خرابهٔ ما کس خراج می خواهدفقیر راه نشینیم و شهریار خودیم
درون سینهٔ ما دیگری چه بوالعجبی استکرا خبر که توئی یا که ما دچار خودیم
گشای پرده ز تقدیر آدم خاکیکه ما به رهگذر تو در انتظار خودیم
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر نداردغم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد
چه حرم چه دیر هرجا سخنی ز آشناییمگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد
چه ندیدنیست اینجا که شرر جهان ما رانفسی نگاه دارد، نفسی دگر ندارد
تو ز راه دیدهٔ ما به ضمیر ما گذشتیمگر آنچنان گذشتی که نگه خبر ندارد
کس ازین نگین شناسان نگذشت بر نگینمبه تو میسپارم او را که جهان نظر ندارد
قدح خرد فروزی که فرنگ داد ما راهمه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد
ما که افتندهتر از پرتو ماه آمدهایمکس چه داند که چسان این همه راه آمدهایم
با رقیبان سخن از درد دل ما گفتیشرمسار از اثر ناله و آه آمدهایم
پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحربهر دیدار تو لبریز نگاه آمدهایم
عزم ما را به یقین پخته ترک ساز که مااندرین معرکه بی خیل و سپاه آمدهایم
تو ندانی که نگاهی سر راهی چه کنددر حضور تو دعا گفته به راه آمدهایم
ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگرذره ئی در خود فرو پیچد بیابانی نگر
حسن بی پایان درون سینهٔ خلوت گرفتآفتاب خویش را زیر گریبانی نگر
بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز راآتش خود را به آغوش نیستانی نگر
شوید از دامان هستی داغهای کهنه راسخت کوشیهای این آلوده دامانی نگر
خاک ما خیزد که سازد آسمان دیگریذره ناچیز و تعمیر بیابانی نگر
«شاخ نهال سدرهای خار و خس چمن مشو»«منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو»
دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارمکجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم
دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئیدو صد هنگامهٔ خیزد ز سودائی که من دارم
مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآیدکه چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم
ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسمنداری تاب آن آشوب و غوغائی که من دارم
بر خیز که آدم را هنگام نمود آمداین مشت غباری را انجم به سجود آمدآن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بوداز شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد
مه و ستاره که در راه شوق هم سفرندکرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرندچه جلوه هاست که دیدند در کف خاکیقفا بجانب افلاک سوی ما نگرند
درون لاله گذر چون صبا توانی کردبیک نفس گره غنچه وا توانی کرد
حیات چیست جهان را اسیر جان کردنتو خود اسیر جهانی کجا توانی کرد
مقدر است که مسجود مهر و مه باشیولی هنوز ندانی چها توانی کرد
اگر ز میکدهٔ من پیاله ئی گیریز مشت خاک جهانی بپا توانی کرد
چسان به سینه چراغی فروختی اقبالبه خویش آنچه توانی به ما توانی کرد
اگر به بحر محبت کرانه میخواهیهزار شعله دهی یک زبانه میخواهی
مرا ز لذت پرواز آشنا کردندتو در فضای چمن آشیانه میخواهی
یکی به دامن مردان آشنا آویزز یار اگر نگه محرمانه میخواهی
جنون نداری و هویی فکندهای در شهرسبو شکستی و بزم شبانه میخواهی
تو هم به عشوهگری کوش و دلبری آموزاگر ز ما غزل عاشقانه میخواهی
زمانه قاصد طیار آن دلآرام استچه قاصدی که وجودش تمام پیغام است
گمان مبر که نصیب تو نیست جلوهٔ دوستدرون سینه هنوز آرزوی تو خام است
گرفتم این که چو شاهین بلند پروازیبهوش باش که صیاد ما کهن دام است
به اوج مشت غباری کجا رسد جبریلبلند نامی او از بلندی بام است
تو از شمار نفس زنده ئی نمیدانیکه زندگی به شکست طلسم ایام است
ز علم و دانش مغرب همین قدر گویمخوش است آه و فغان تا نگاه ناکام است
من از هلال و چلیپا دگر نیندیشمکه فتنهٔ دگری در ضمیر ایام است
دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفتنشسته بر سر بالین من ز درمان گفت
زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرینسخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت
خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجودسخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت
خراب لذت آنم که چون شناخت مراعتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت
غمین مشو که جهان راز خود برون ندهدکه آنچه گل نتوانست مرغ نالان گفت
پیام شوق که من بی حجاب می گویمبه لاله قطره شبنم رسید و پنهان گفت
اگر سخن همه شوریده گفته ام چه عجبکه هر که گفت ز گیسوی او پریشان گفت
خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود استاین که جوینده و یابندهٔ هر موجود استجلوهٔ پاک طلب از مه و خورشید گذرزانکه هر جلوه درین دیر نگه آلود است
غلام زنده دلانم که عاشق سره اندنه خانقاه نشینان که دل بکس ندهند
به آن دلی که برنگ آشنا و بیرنگ استعیار مسجد و میخانه و صنم کده اند
نگاه از مه و پروین بلند تر دارندکه آشیان بگریبان کهکشان ننهند
برون ز انجمنی در میان انجمنیبخلوت اند ولی آنچنان که با همه اند
بچشم کم منگر عاشقان صادق راکه این شکسته بهایان متاع قافله اند
به بندگان خط آزادگی رقم کردندچنانکه شیخ و برهمن شبان بی رمه اند
پیاله گیر که می را حلال می گویندحدیث اگرچه غریب است راویان ثقه اند
لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوزسپر از دست مینداز که جنگ است هنوز
فتنه ئی را که دو صد فتنه به آغوشش بوددختری هست که در مهد فرنگ است هنوز
ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیزکه ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز
از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیستای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز
باش تا پرده گشایم ز مقام دگریچه دهم شرح نواها که بچنگ است هنوز
نقش پرداز جهان چون بجنونم نگریستگفت ویرانه بسودای تو تنگ است هنوز
تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنندکار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند
گاه باشد که ته خرقه زره می پوشندعاشقان بندهٔ حال اندو چنان نیز کنند
چون جهان کهنه شود پاک بسوزند او راو ز همان آب و گل ایجاد جهان نیز کنند
همه سرمایهٔ خود را به نگاهی بدهنداین چه قومی است که سودا بزیان نیز کنند
آنچه از موج هوا با پرکاهی کردندعجبی نیست که با کوه گران نیز کنند
عشق مانند متاعی است به بازار حیاتگاه ارزان بفروشند و گران نیز کنند
تا تو بیدار شوی ناله کشیدم ورنهعشق کاری است که بی آه و فغان نیز کنند
چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کشترا که گفت که بنشین و پا بدامان کش
بقصد صید پلنگ از چمن سرا برخیزبکوه رخت گشا خیمه در بیابان کش
به مهر و ماه کمند گلو فشار اندازستاره ر از فلک گیر و در گریبان کش
گرفتم اینکه شراب خودی بسی تلخ استبدرد خویش نگر زهر ما بدرمان کش
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برونکاروان زین وادی دور و دراز آید برون
من به سیمای غلامان فر سلطان دیده امشعلهٔ محمود از خاک ایاز آید برون
عمر ها در کعبه و بتخانه می نالد حیاتتا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون
طرح نو می افکند اندر ضمیر کائناتناله ها کز سینهٔ اهل نیاز آید برون
چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفتنغمه ام خون گشت و از رگهای ساز آید برون
ز سلطان کنم آرزوی نگاهیمسلمانم از گل نسازم الهی
دل بی نیازی که در سینه دارمگدا را دهد شیوهٔ پادشاهی
ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ منفرو ریزم او را به برگ گیاهی
چو پروین فرو ناید اندیشهٔ منبه دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی
اگر آفتابی سوی من خرامدبه شوخی بگردانم او را ز راهی
به آن آب و تابی که فطرت ببخشددرخشم چو برقی به ابر سیاهی
ره و رسم فرمانروایان شناسمخران بر سر بام و یوسف به چاهی
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زنچون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آیا بتو می سازدگفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیستبا رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوختاین داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
تو سوز درون او ، تو گرمی خون اوباور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاری نهعشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزملعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن
هوس هنوز تماشا گر جهانداری استدگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است
زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقلبیا که عشق مسلمان و عقل زناری است
امیر قافله ئی سخت کوش و پیهم کوشکه در قبیلهٔ ما حیدری ز کراری است
تو چشم بستی و گفتی که این جهان خوٍابستگشای چشم که این خواب خواب بیداری است
بخلوت انجمنی آفرین که فطرت عشقیکی شناس و تماشا پسند بسیاری است
تپید یک دم و کردند زیب فتراکشخوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است
بباغ و راغ گهر های نغمه می پاشمگران متاع و چه ارزان ز کند بازاری است
فرشته گرچه برون از طلسم افلاک استنگاه او بتماشای این کف خاک است
گمان مبر که بیک شیوه عشق می بازندقبا بدوش گل و لاله بی جنون چاک است
حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوستبه ناله ئی که ز آلایش نفس پاک است
توان گرفت ز چشم ستاره مردم راخرد بدست تو شاهین تند و چالاک است
گشای چهره که آنکس که لن ترانی گفتهنوز منتظر جلوهٔ کف خاک است
درین چمن که سرود است و این نوا ز کجاستکه غنچه سر بگریبان و گل عرقناک است
عرب که باز دهد محفل شبانه کجاستعجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست
بزیر خرقهٔ پیران سبوها چه خالی استفغان که کس نشناسد می جوانه کجاست
درین چمنکده هر کس نشیمنی سازدکسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست
هزار قافله بیگانه وار دید و گذشتدلی که دید به انداز محرمانه کجاست
چو موج خیز و به یم جاودانه می آویزکرانه می طلبی؟ بی خبر کرانه کجاست
بیا که در رگ تاک تو خون تازه دویددگر مگوی که آن بادهٔ مغانه کجاست
بیک نورد فرو پیچ روزگاران راز دیر و زود گذشتی دگر زمانه کجاست
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموزدامان گل و لاله کشیدن دگر آموز
اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز
موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدیآنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی
در انجمن شوق تپیدن دگر آموز
کافر دل آواره دگر باره به او بندبر خویش گشا دیده و از غیر فروبند
دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز
دم چیست پیام است شنیدی نشنیدیدر خاک تو یک جلوهٔ عام است ندیدی
دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز
ما چشم عقاب و دل شهباز نداریمچون مرغ سرا لذت پرواز نداریم
ای مرغ سرا، خیز و پریدن دگر آموز
تخت جم و دارا سر راهی نفروشنداین کوه گران است به کاهی نفروشند
با خون دل خویش خریدن دگر آموز
نالیدی و تقدیر همان است که بودستآن حلقهٔ زنجیر همان است که بودست
نومید مشو ناله کشیدن دگر آموز
وا سوختهای یک شرر از داغ جگر گیریک چند به خود پیچ و نیستان همه در گیر
چون شعله به خاشاک دویدن دگر آموز
ای غنچهٔ خوابیده، چو نرگس نگران خیزکاشانهٔ ما رفت به تاراج غمان خیز
از نالهٔ مرغ چمن از بانگ اذان خیزاز گرمی هنگامهٔ آتشنفسان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
خورشید که پیرایه به سیمای سحر بستآویزه به گوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافلهها رخت سفر بستای چشم جهانبین به تماشای جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
خاور همه مانند غبار سر راهی استیک نالهٔ خاموش و اثر باخته آهی است
هر ذرهٔ این خاک گرهخورده نگاهی استاز هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست؟دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست؟
بیگانهٔ آشوب و نهنگ است! چه دریاست؟از سینهٔ چاکش صفت موج روان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
این نکته گشایندهٔ اسرار نهان استملک است تن خاکی و دین روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان استبا خرقه و سجاده و شمشیر و سِنان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
ناموس ازل را تو امانی، تو امینیدارای جهان را تو یساری، تو یمینی
ای بندهٔ خاکی تو زمانی، تو زمینیصهبای یقین دَرکش و از دیر گمان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
فریاد ز افرنگ و دلآویزی افرنگفریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگمعمار حرم باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیزاز خواب گران خیز
جهان ما همه خاک است و پی سپر گرددندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
شبی که گور غریبان نشیمن است او رامه و ستاره ندارد چسان سحر گردد
دلی که تاب و تب لایزال می طلبدکرا خبر که شود برق یا شرر گردد
نگاه شوق و خیال بلند و ذوق وجودمترس ازین که همه خاک رهگذر گردد
چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوامخدا ز کردهٔ خود شرمسار تر گردد
باز بر رفته و آینده نظر باید کردهله برخیز که اندیشه دگر باید کرد
عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویشعاشقی؟ راحله از شام و سحر باید کرد
پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیستاز خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد
تو اگر ترک جهان کرده سر او داریپس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسیگفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد
خیال من به تماشای آسمان بود استبدوش ماه به آغوش کهکشان بود است
گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماستکه هر ستاره جهان است یا جهان بود است
به چشم مور فرومایه آشکار آیدهزار نکته که از چشم ما نهان بود است
زمین به پشت خود الوند و بیستون داردغبار ماست که بر دوش او گران بود است
ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینمکه این گسسته نفس صاحب فغان بود است
از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیستپیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست
در نهادم عشق با فکر بلند آمیختندناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست
لب فروبند از فغان در ساز با درد فراقعشق تا آهی کشد از جذب خویش آگاه نیست
شعله ئی میباش و خاشاکی که پیش آید بسوزخاکیان را در حریم زندگانی راه نیست
جره شاهینی بمرغان سرا صحبت مگیرخیز و بال و پر گشا پرواز تو کوتاه نیست
کرم شب تاب است شاعر در شبستان وجوددر پر و بالش فروغی گاه هست و گاه نیست
در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفتزانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست
شراب میکدهٔ من نه یادگار جم استفشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم است
چو موج می تپد آدم به جستجوی وجودهنوز تا به کمر در میانهٔ عدم است
بیا که مثل خلیل این طلسم در شکنیمکه جز تو هر چه درین دیر دیده ام صنم است
اگر به سینهٔ این کائنات در نروینگاه را به تماشا گذاشتن ستم است
غلط خرامی ما نیز لذتی داردخوشم که منزل ما دور و راه خم بخم است
تغافلی که مرا رخصت تماشا دادتغافل است به از التفات دمبدم است
مرا اگرچه به بتخانه پرورش دادندچکید از لب من آنچه در دل حرم است
لاله صحرایم از طرف خیابانم بریددر هوای دشت و کهسار و بیابانم برید
روبهی آموختم از خویش دور افتاده امچاره پردازن به آغوش نیستانم برید
در میان سینه حرفی داشتم گم کرده امگرچه پیرم پیش ملای دبستانم برید
ساز خاموشم نوای دیگری دارم هنوزآنکه بازم پرده گرداند پی آنم برید
در شب من آفتاب آن کهن داغی بس استاین چراغ زیر فانوس از شبستانم برید
من که رمز شهریاری با غلامان گفته امبندهٔ تقصیر وارم پیش سلطانم برید
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسیدجلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذروای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید
کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرامهر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید
ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودیدر دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید
از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگجگر بحر شکافید و به سینا نرسید
عشق انداز تپیدن ز دل ما آموختشرر ماست که برجست و به پروانه رسید
عاشق آن نیست که لب گرم فغانی داردعاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد
عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویشدر نسازد به جهانی که کرانی دارد
دل بیدار ندادند به دانای فرنگاین قدر هست که چشم نگرانی دارد
عشق ناپید و خرد می گزدش صورت مارگرچه در کاسهٔ زر لعل روانی دارد
درد من گیر که در میکدها پیدانیستپیر مردی که می تند و جوانی دارد
درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر استبشاخ گل دگر است و به آشیان دگر است
بخود نگر گله های جهان چه میگوئیاگر نگاه تو دیگر شود جهان دگر است
به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگردطریق میکده و شیوهٔ مغان دگر است
به میر قافله از من دعا رسان و بگویاگرچه راه همان است کاروان دگر است
ما از خدای گم شدهایم او به جستجوستچون ما نیازمند و گرفتار آرزوست
گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویشگاهی درون سینه مرغان به های و هوست
در نرگس آرمید که بیند جمال ماچندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست
آهی سحر گهی که زند در فراق مابیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست
هنگامه بست از پی دیدار خاکئینظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست
پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوزپیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست
در خاکدان ما گهر زندگی گم استاین گوهری که گم شده مائیم یا که اوست
انقلاب! ای انقلاب!
خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناباز جفای دهخدایان کشت دهقانان خراب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
شیخ شهر از رشته تسبیح صد مؤمن به دامکافران سادهدل را برهمن زنار تاب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
میر و سلطان نردباز و کعبتین شان دغلجان محکومان ز تن بردند محکومان به خواب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
واعظ اندر مسجد و فرزند او در مدرسهآن به پیری کودکی این پیر در عهد شباب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
ای مسلمانان فغان از فتنههای علم و فناهرمن اندر جهان ارزان و یزدان دیریاب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
شوخی باطل نگر اندر کمین حق نشستشبپر از کوری شبیخونی زند بر آفتاب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
در کلیسا ابنمریم را به دار آویختندمصطفی از کعبه هجرت کرده با امالکتاب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
من درون شیشههای عصر حاضر دیدهامآنچنان زهری که از وی مارها در پیچ و تاب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
با ضعیفان گاه نیروی پلنگان میدهندشعلهای شاید برون آید ز فانوس حباب
انقلاب!انقلاب ای انقلاب
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برونتا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاکناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دارکز درون او شعاع آفتاب آید برون
ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شویپخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون
در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیرچاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون
گر بروی تو حریم خویش را در بسته اندسر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون
گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذرز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر
گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نئیبکوی دوست بانداز محرمانه گذر
بهر نفس که بر آری جهان دگرگون کندرین رباط کهن صورت زمانه گذر
اگر عنان تو جبریل و حور می گیرندکرشمه بر دلشان ریز و دلبرانه گذر
زندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن استشیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن استبه یکی داد جهان بردن و جان باختن است
حکمت و فلسفه را همت مردی بایدتیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیستاز همین خاک جهان دگری ساختن است
برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهیکه از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی
تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسمهوای او ببال تو دهد پرواز کوتاهی
غباری گشته ئی آسوده نتوان زیستن اینجابباد صبحدم در پیچ و منشین بر سر راهی
ز جوی کهکشان بگذر ز نیل آسمان بگذرز منزل دل بمیرد گرچه باشد منزل ماهی
اگر زان برق بی پروا درون او تهی گرددبه چشمم کوه سینا می نیرزد با پرکاهی
چسان آداب محفل را نگه دارند و می سوزندمپرس از ما شهیدان نگاه بر سر راهی
پس از من شعر من خوانند و دریابند و میگویندجهانی را دگرگون کرد یک مرد خود آگاهی
گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرماز آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم
ز فیض عشق و مستی بردهام اندیشه را آنجاکه از دنباله چشم مهر عالمتاب میگیرم
من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابمچو بحر آسوده میگردد ز طوفان چاره برگیرم
جهان را پیش ازین صد بار آتش زیر پا کردمسکون و عافیت را پاک میسوزد بم و زیرم
از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستمکه شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم
زمانی رم کنند از من زمانی با من آمیزنددرین صحرا نمیدانند صیادم که نخچیرم
دل بیسوز کم گیرد نصیب از صحبت مردیمس تابیدهای آور که گیرد در تو اکسیرم
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد استولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است
شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهیدلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است
رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مستکه حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است
یقین مؤمنی دارد گمان کافری داردچه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است
گهی باشد که کار ناخدائی میکند طوفانکه از طغیان موجی کشتیم بر ساحل افتاد است
نمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا راگهر در سینهٔ دریا خزف بر ساحل افتاد است
نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم رازدم اکسیر را بر خاک صحرا باطل افتاد است
اگر در دل جهانی تازه ئی داری برون آورکه افرنگ از جراحتهای پنهان بسمل افتاد است
نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی رابخود گم شو نگه دار آبروی عشق بازی را
من از کار آفرین داغم که با این ذوق پیدائیز ما پوشیده دارد شیوه های کار سازی را
کسی این معنی نازک نداند جز ایاز اینجاکه مهر غزنوی افزون کند درد ایازی را
من آن علم و فراست با پر کاهی نمیگیرمکه از تیغ و سپر بیگانه سازد مرد غازی را
بهر نرخی که این کالا بگیری سود مند افتدبزور بازوی حیدر بده ادراک رازی را
اگر یک قطره خون داری اگر مشت پری داریبیا من با تو آموزم طریق شاهبازی را
اگر این کار را کار نفس دانی چه نادانیدم شمشیر اندر سینه باید نی نوازی را
علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیستواماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست
آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزدبا لذت آهی هست بی لذت آهی نیست
هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کردداغی که جگر سوزد در سینهٔ ماهی نیست
من چشم نه بردارم از روی نگارینشآن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست
اقبال قبا پوشد در کار جهان کوشددریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست
چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردنهمین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن
نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردانچو جوهر در دل آئینه راهی میتوان کردن
درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ استبانداز گشود غنچه آهی می توان کردن
نه این عالم حجاب او را نه آن عالم نقاب او رااگر تاب نظر داری نگاهی میتوان کردن
« تو در زیر درختان همچو طفلان آشیان بینی»به پرواز آکه صید مهر و ماهی میتوان کردن
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پیبنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی
ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان در کشکه از خاک تو خیزد نالهٔ مستانه پی در پی
دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گرددزند بر شعله خود را صورت پروانه پی در پی
ز اشک صبحگاهی زندگی را برگ و ساز آورشود کشت تو ویران تا نریزی دانه پی در پی
بگردان جام و از هنگامه افرنگ کمتر گویهزاران کاروان بگذشت ازین ویرانه پی در پی
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل استجلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل استآفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دستدر بهای آن کف خاکی که دارای دل است
بیا که خاوریان نقش تازهای بستنددگر مرو به طواف بتی که بشکستند
چه جلوهایست که دلها به لذت نگهیز خاک راه مثال شراره برجَستند
کجاست منزل تورانیان شهرآشوبکه سینههای خود از تیزی نفس خستند
تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان طریقبریده از همه عالم به خویش پیوستند
به چشم مردهدلان کائنات زندانی استدو جام باده کشیدند و از جهان رستند
غلام همت بیدار آن سوارانمستاره را به سنان سُفته در گره بستند
فرشته را دگر آن فرصت سجود کجاستکه نوریان به تماشای خاکیان مستند
عشق را نازم که بودش را غم نابود نیکفر او زنار دار حاضر و موجود نی
عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذرعشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی
کافری را پخته تر سازدشکست سومناتگرمی بتخانه بی هنگامهٔ محمود نی
مسجد و میخانه و دیر و کلیسا و کنشتصد فسون از بهر دل بستند و دل خوشنود نی
نغمه پردازی ز جوی کوهسار آموختمدر گلستان بوده ام یک ناله درد آلود نی
پیش من آئی دم سردی دل گرمی بیارجنبش اندر تست اندر نغمهٔ داوود نی
عیب من کم جوی و از جامم عیار خویش گیرلذت تلخاب من بی جان غم فرسود نی
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زندکیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند
من ندانم نور یا نار است اندر سینه اماین قدر دانم بیاض او به مهتابی زند
بر دل من فطرت خاموش می آرد هجومساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند
غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آبچشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند
ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنجنیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند
فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزیزمین از کوکب تقدیر ما گردون شود روزی
خیال ما که او را پرورش دادند طوفانهاز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی
یکی در معنی آدم نگر از من چه می پرسیهنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی
چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونیکه یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روزی
ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیقجز اینکه منکر عشق است کافر و زندیق
مقام آدم خاکی نهاد دریا بندمسافران حرم را خدا دهد توفیق
من از طریق نپرسم ، رفیق می جویمکه گفته اند نخستین رفیق و باز طریق
کند تلافی ذوق آنچنان حکیم فرنگفروغ باده فزون تر کند بجام عقیق
هزار بار نکو تر متاع بی بصریز دانشی که دل او را نمی کند تصدیق
به پیچ و تاب خرد گرچه لذت دگر استیقین ساده دلان به ز نکته های دقیق
کلام و فلسفه از لوح دل فروشستمضمیر خویش گشادم به نشتر تحقیق
ز آستانهٔ سلطان کناره می گیرمنه کافرم که پرستم خدای بی توفیق
از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلبهم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب
از خلش کرشمه ئی کار نمی شود تمامعقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب
عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات راجام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب
راهروانبرهنه پا راه تمام خار زارتا به مقام خود رسی راحله از رضا طلب
چون بکمال میرسد فقر دلیل خسروی استمسند کیقباد را در ته بوریا طلب
پیش نگر که زندگی راه بعالمیاز سر آنچه بود و رفت در گذر انتها طلب
ضربت روزگار اگر ناله چو نی دهد تو رابادهٔ من ز کف بنه چاره ز مومیا طلب
بینی جهان را خود را نبینیتا چند نادان غافل نشینی
نور قدیمی شب را بر افروزدست کلیمی در آستینی
بیرون قدم نه از دور آفاقتو پیش ازینی تو بیش ازینی
از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟مرگ است صیدی تو در کمینی
جانی که بخشد دیگر نگیرندآدم بمیرد از بی یقینی
صورت گری را از من بیاموزشاید که خود را باز آفرینی
من هیچ نمیترسم از حادثهٔ شبهاشبها که سحر گردد از گردش کوکبها
نشناخت مقام خویش افتاد به دام خویشعشقی که نمودی خواست از شورش یاربها
آهی که ز دل خیزد از بهر جگرسوزی استدر سینه شکن او را آلوده مکن لبها
در میکده باقی نیست از ساقی فطرتخواهآن می که نمیگنجد در شیشهٔ مشربها
آسوده نمیگردد آن دل که گسست از دوستبا قرأت مسجدها با دانش مکتبها
تو کیستی ز کجائی که آسمان کبودهزار چشم براه تو از ستاره گشود
چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدیکه خون کند جگرم را ایازی محمود
تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکردشراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود
فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشادبه جرعه دگری نشئه ترا افزود
سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتیبه حیرتم که نبینی قیامت موجود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناختدمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود
از آن بمکتب و میخانه اعتبارم نیستکه سجده ئی نبرم بر در جبین فرسود
دیار شوق که درد آشناست خاک آنجابه ذره ذره توان دیده جان پاک آنجا
می مغانه ز مغ زادگان نمی گیرندنگاه می شکند شیشه های تاک آنجا
به ضبط جوش جنون کوش در مقام نیازبهوش باش و مرو با قبای چاک آنجا
می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیستپیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست
هرچه از محکم و پاینده شناسی گذردکوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست
دانش مغربیان فلسفهٔ مشرقیانهمه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست
از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذرکه تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست
در طریقی که بنوک مژه کاویدم منمنزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشندز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند
به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچندبه خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند
بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریربروز رزم خود آگاه و تن فراموشند
نظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشندستاره های کهن را جنازه بر دوشند
زمانه از رخ فردا گشود بند نقابمعاشران همه سر مست بادهٔ دوشند
بلب رسید مرا آن سخن که نتوان گفتبحیرتم که فقیهان شهر خاموشند
دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرافسان کشیده بروی زمانه آخت مرا
من آن جهان خیالم که فطرت ازلیجهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا
می جوان که به پیمانه تو می ریزمز راوقی است که جام و سبو گداخت مرا
نفس به سینه گدازم که طایر حرممتوان ز گرمی آواز من شناخت مرا
شکست کشتی ادراک مرشدان کهنخوشا کسی که به دریا سفینه ساخت مرا
مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهمتن به تپیدن دهم بال پریدن دهم
سوز نوایم نگر ریزهٔ الماس راقطرهٔ شبنم کنم خوی چکیدن دهم
چون ز مقام نمود نغمهٔ شیرین زنمنیم شبان صبح را میل دمیدن دهم
یوسف گم گشته را باز گشودم نقابتا به تنک مایگان ذوق خریدن دهم
عشق شکیب آزما خاک ز خود رفته راچشم تری داد و من لذت دیدن دهم
خودی را مردمآمیزی دلیل نارساییهاتو ای درد آشنا بیگانه شو از آشناییها
به درگاه سلاطین تا کجا این چهرهساییهابیاموز از خدای خویش ناز کبریاییها
محبت از جوانمردی به جایی میرسد روزیکه افتد از نگاهش کاروبار دلرباییها
چنان پیش حریم او کشیدم نغمهٔ دردیکه دادم محرمان را لذت سوز جداییها
از آن بر خویش میبالم که چشم مشتری کور استمتاع عشق نافرسوده ماند از کمرواییها
بیا بر لاله پا کوبیم و بیباکانه می نوشیمکه عاشق را بحل کردند خون پارساییها
برون آ از مسلمانان گریز اندر مسلمانیمسلمانان روا دارند کافر ماجراییها
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شماای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهامتا به دست آوردهام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشتریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمششعلهای آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرقپارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکنددیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گلآتشی در سینه دارم از نیاکان شما
دم مرا صفت باد فرودین کردندگیاه را ز سرشکم چو یاسمین کردند
نمود لالهٔ صحرا نشین ز خونابمچنانکه بادهٔ لعلی به ساتگین کردند
بلند بال چنانم که بر سپهر برینهزار بار مرا نوریان کمین کردند
فروغ آدم خاکی ز تازه کاریهاستمه و ستاره کنند آنچه پیش ازین کردند
چراغ خویش بر افروختم که دست کلیمدرین زمانه نهان زیر آستین کردند
درآ به سجده و یاری ز خسروان مطلبکه روز فقر نیاکان ما چنین کردند
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهدسخن دراز کند لذت نظر ندهد
شنیده ام سخن شاعر و فقیه و حکیماگرچه نخل بلند است برگ و بر ندهد
تجلئی که برو پیر دیر می نازدهزار شب دهد و تاب یک سحر ندهد
هم از خدا گله دارم که بر زبان نرسدمتاع دل برد و یوسفی به بر ندهد
نه در حرم نه به بتخانه یابم آن ساقیکه شعله شعله ببخشد شرر شرر ندهد
در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی راپس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی رااگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آیدبغارت میتوان دادن متاع کاروانی را
ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ استدل شاهین نسوزد بهر آن مرغی که در چنگ است
پشیمان شو اگر لعلی ز میراث پدر خواهیکجا عیش برون آوردن لعلی که در سنگ است
سخن از بود و نابود جهان با من چه میگوئیمن این دانم که من هستم ندانم این چه نیرنگ است
درین میخانه هر مینا ز بیم محتسب لرزدمگر یک شیشهٔ عاشق که از وی لرزه بر سنگ است
خودی را پرده میگوئی بگو من با تو این گویممزن این پرده را چاکی که دامان نگه تنگ است
کهن شاخی که زیر سایه او پر بر آوردییچو برگش ریخت از وی آشیان برداشتن ننگ است
غزل آن گو که فطرت ساز خود را پرده گرداندچه آید زان غزل خوانی که با فطرت هماهنگ است
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشوکه نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتادرفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود استایکه در قافله ئی بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئیآنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئیهم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
از تنک جامی ما میکده رسوا گردیدشیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو
جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است اینیکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این
نگاه جلوه بدمست از صفای جلوه می لغزدتو میگوئی حجابست این نقابست این مجاز است این
بیا در کش طناب پرده های نیلگونش راکه مثل شعله عریان بر نگاه پاکباز است این
مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوشترمقام ذوق و شوقست این حریم سوز و ساز است این
زمانی گم کنم خود را زمانی گم کنم او رازمانی هر دو را یابم چه رازست این چه رازست این
از داغ فراق او در دل چمنی دارمای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارماین آه جگر سوزی در خلوت صحرا بهلیکن چکنم کاری با انجمنی دارم
به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدمهمه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم
به بلند و پست عالم تپش حیات پیداچه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم
نه به ماست زندگانی نه ز ما ست زندگانیهمه جاست زندگانی ز کجا ست زندگانی
این هم جهانی آن هم جهانیاین بیکرانی آن بیکرانی
هر دو خیالی هر دو گمانیاز شعلهٔ من موج دخانی
این یک دو آنی آن یک دو آنیمن جاودانی من جاودانی
این کم عیاری آن کم عیاریمن پاک جانی نقد روانی
اینجا مقامی آنجا مقامیاینجا زمانی آنجا زمانی
اینجا چه کارم آنجا چه کارمآهی فغانی آهی فغانی
این رهزن من آن رهزن مناینجا زیانی آنجا زیانی
هر دو فروزم هر دو بسوزماین آشیانی آن آشیانی
بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لالههزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله
فشان یک جرعه بر خاک چمن از بادهٔ لعلیکه از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله
جهان رنگ و بو دانی ولی دل چیست میدانیمهی کز حلقهٔ آفاق سازد گرد خود هاله
صورت گری که پیکر روز و شب آفریداز نقش این و آن بتماشای خود رسید
صوفی! برون ز بنگه تاریک پا بنهفطرت متاع خویش به سوداگری کشید
صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاببی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید
باز این عالم دیرینه جوان میبایستبرگ کاهش صفت کوه گران میبایست
کف خاکی که نگاه همهبین پیدا کرددر ضمیرش جگر آلوده فغان میبایست
این مه و مهر کهن راه به جایی نبرندانجم تازه به تعمیر جهان میبایست
هر نگاری که مرا پیش نظر میآیدخوش نگاریست ولی خوشتر از آن میبایست
گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگوگفت آدم که چنین است چنان میبایست
لاله این گلستان داغ تمنائی نداشتنرگس طناز او چشم تماشائی نداشت
خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبودزندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت
روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئیباده در میناش بود و باده پیمائی نداشت
برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوقهیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت
عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کردورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت
هنگامه را که بست درین دیر دیر پایزناریان او همه نالنده همچو نای
در ’بنگه فقیر و به کاشانهٔ امیرغمها که پشت را به جوانی کند دو تای
درمان کجا که درد بدرمان فزون شوددانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
بی زور سیل کشتی آدم نمی رودهر دل هزار عربده دارد به ناخدای
از من حکایت سفر زندگی مپرسدر ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای
آمیختم نفس به نسیم سحر گهیگشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کویکردم بچشم ماه تماشای این سرای
ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغدر من نگر که میدهم از زندگی سراغ
ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستیممائیم آنچه می رود اندر دل و دماغ
مستی ز باده میرسد و از ایاغ نیستهر چند باده را نتوان خورد بی ایاغ
داغی به سینه سوز که اندر شب وجودخود را شناختن نتوان جز به این چراغ
ای موج شعله سینه بباد صبا گشایشبنم مجو که میدهد از سوختن فراغ
من بندهٔ آزادم عشق است امام منعشق است امام من عقل است غلام من
هنگامهٔ این محفل از گردش جام مناین کوکب شام من این ماه تمام من
جان در عدم آسودهٔ بی ذوق تمنا بودمستانه نوا ها زد در حلقه دام من
ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چندمرگست دوام تو عشق است دوام من
پیدا به ضمیرم او پنهان به ضمیرم اواین است مقام او دریاب مقام من
کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشتدر هجوم گل و ریحان غم دم سازی داشتمحرمی خواست ز مرغ چمن و باد بهارتکیه بر صحبت آن کرد که پروازی داشت
خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نماندهاین در عرب نمانده آن در عجم نمانده
در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نماندهدر ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده
در کارگاه گیتی نقش نوی نبینمشاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده
سیاره های گردون بی ذوق انقلابیشاید که روز و شب را توفیق رم نمانده
بی منزل آرمیدند پا از طلب کشیدندشاید که خاکیان را در سینه دم نمانده
یا در بیاض امکان یکبرگ ساده ئی نیستیا خامهٔ قضا را تاب رقم نمانده