بهار تا به گلستان کشید بزم سرودنوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود
گمان مبر که سرشتند در ازل گل ماکه ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود
به علم غره مشو کار می کشی دگر استفقیه شهر گریبان و آستین آلود
بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بستنگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود
نظر بخویش فروبسته را نشان این استدگر سخن نسراید ز غایب و موجود
شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلیبه هر زمانه خلیل است و آتش نمرود
چه نقشها که نبستم به کارگاه حیاتچه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود
به دیریان سخن نرم گو که عشق غیوربنای بتکده افکند در دل محمود
بخاک هند نوای حیات بی اثر استکه مرده زنده نگردد ز نغمه داود
حلقه بستند سر تربت من نوحه کراندلبران زهره وشان گل برنان سیم بران
در چمن قافلهٔ لاله و گل رخت گشوداز کجا آمده اند این همه خونین جگران
ایکه در مدرسه جوئی ادب و دانش و ذوقنخرد باده کس از کارگه شیشه گران
خرد افزود مرا درس حکیمان فرنگسینه افروخت مرا صحبت صاحبنظران
بر کش آن نغمه که سرمایه آب و گل تستای ز خود رفته تهی شو ز نوای دگران
کس ندانست که من نیز بهائی دارمآن متاعم که شود دست زد بی بصران
می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگررست از یک بند تا افتاد در بندی دگر
بر سر بام آ ، نقاب از چهره بیباکانه کشنیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر
بسکه غیرت میبرم از دیدهٔ بینای خویشاز نگه بافم به رخسار تو رو بندی دگر
یک نگه یک خندهٔ دزدیده یک تابنده اشکبهر پیمان محبت نیست سوگندی دگر
عشق را نازم که از بیتابی روز فراقجان ما را بست با درد تو پیوندی دگر
تا شوی بیباک تر در ناله ای مرغ بهارآتشی گیر از حریم سینه ام چندی دگر
چنگ تیموری شکست آهنگ تیموری بجاستسر برون می آرد از ساز سمرقندی دگر
ره مده در کعبه ای پیر حرم اقبال راهر زمان در آستین دارد خداوندی دگر
مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر استکه چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است
به نوریان ز من پا به گل پیامی گویحذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است
نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیمشرر به مشت پر ما ز ناله سحر است
ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاستجهان او دگر است و جهان من دگر است
مثال لاله فتادم بگوشهٔ چمنیمرا ز تیر نگاهی نشانه بر جگر است
به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی استسفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است
هزار انجمن آراستند و بر چیدنددرین سراچه که روشن ز مشعل قمر است
ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیزکه فرصت تو بقدر تبسم شرر است
اگر نه بوالهوسی با تو نکته ئی گویمکه عشق پخته تر از ناله های بی اثر است
نوای من به عجم آتش کهن افروختعرب ز نغمهٔ شوقم هنوز بی خبر است
به این بهانه درین بزم محرمی جویمغزل سرایم و پیغام آشنا گویم
بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجاحدیث دل به زبان نگاه می گویم
پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکشنگاه شوق به جوی سرشک می شویم
چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولیز شوق جلوه گه آفتاب می رویم
چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواستگمان مبر که درین بحر ساحلی جویم
میانه من و او ربط دیده و نظر استکه در نهایت دوری همیشه با اویم
کشید نقش جهانی به پردهٔ چشممز دست شعبده بازی اسیر جادویم
درون گنبد در بسته اش نگنجیدممن آسمان کهن را چو خار پهلویم
به آشیان ننشینم ز لذت پروازگهی به شاخ گلم گاه بر لب جویم
خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز رانغمهٔ تازه یاد ده مرغ نوا طراز را
جاده ز خون رهروان تختهٔ لاله در بهارناز که راه میزند قافله نیاز را
دیدهٔ خوابناک او گر به چمن گشوده ئیرخصت یک نظر بده نرگس نیم باز را
حرف نگفتهٔ شما بر لب کودکان رسیداز من بی زبان بگو خلوتیان راز را
سجدهٔ تو بر آورد از دل کافران خروشایکه دراز تر کنی پیش کسان نماز را
گرچه متاع عشق را عقل بهای کم نهدمن ندهم به تخت جم آه جگر گداز را
برهمنی به غزنوی گفت کرامتم نگرتو که صنم شکسته ئی بنده شدی ایاز را
به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازیکه جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی
به متاع خود چه نازی که بشهر دردمنداندل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی
همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائیدل شاه لرزه گیرد ز گدای بی نیازی
ز مقام من چه پرسی به طلسم دل اسیرمنه نشیب من نشیبی نه فراز من فرازی
ره عاقلی رها کن که به او توان رسیدنبه دل نیازمندی به نگاه پاکبازی
به ره تو ناتمامم ز تغافل تو خامممن و جان نیم سوزی تو و چشم نیم بازی
ره دیر تختهٔ گل ز جبین سجده ریزمکه نیاز من نگنجد به دو رکعت نمازی
ز ستیز آشنایان چه نیاز و ناز خیزددلکی بهانه سوزی نگهی بهانه سازی
بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ استچمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است
حنا ز خون دل نو بهار می بنددعروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است
نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزیبه معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است
به چشم عشق نگر تا سراغ او گیریجهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است
ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کنکه عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
بلند تر ز سپهر است منزل من و توبراه قافله خورشید میل فرسنگ است
ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیششدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است
تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیردوگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است
صورت نپرستم من بتخانه شکستم منآن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من
در بود و نبود من اندیشه گمانها داشتاز عشق هویدا شد این نکته که هستم من
در دیر نیاز من در کعبه نماز منزنار بدوشم من تسبیح بدستم من
سرمایه درد تو غارت نتوان کردناشکی که ز دل خیزد در دیده شکستم من
فرزانه به گفتارم دیوانه به کردارماز باده شوق تو هشیارم و مستم من
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازدسبو از غنچه میریزد ز گل پیمانه میسازد
محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزدبه طوف شعلهای پروانه با پروانه میسازد
به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازیچه بیدردانه میسوزد چه بیتابانه میسازد
تنش از سایهٔ بال تذروی لرزه میگیردچو شاهین زادهٔ اندر قفس با دانه میسازد
بگو اقبال را ای باغبان رخت از چمن بنددکه این جادو نوا ما را ز گل بیگانه میسازد
از ما بگو سلامی آن ترک تند خو راکاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را
این نکته را شناسد آندل که دردمند استمن گرچه توبه گفتم نشکسته ام سبو را
ای بلبل از وفایش صد بار با تو گفتمتو در کنار گیری باز این رمیده بو را
رمز حیات جوئی جز در تپش نیابیدر قلزم آرمیدن ننگ است آب جو را
شادم که عاشقان را سوز دوام دادیدرمان نیافریدی آزار جستجو را
گفتی مجو وصالم بالا تر از خیالمعذر نو آفریدی اشک بهانه جو را
از ناله بر گلستان آشوب محشر آورتا دم به سینه پیچد مگذار های و هو را
آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختیدر بیابان جنون بردی و رسوا ساختی
جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئینی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی
صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گلیک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی
پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگصورت می پرده از دیوار مینا ساختی
طرح نو افکن که ما جدت پسند افتاده ایماین چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی
خوش آنکه رخت خرد را به شعلهای می سوختمثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت
تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کنبهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت
دلم تپید ز محرومی فقیه حرمکه پیر میکده جامی به فتوئی نفروخت
مسنج قدر سرود از نوای بی اثرمز برق نغمه توان حاصل سکندر سوخت
صبا به گلشن ویمر سلام ما برسانکه چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت
بیار باده که گردون بکام ما گردیدمثال غنچه نواها ز شاخسار دمید
خورم بیاد تنک نوشی امام حرمکه جز به صحبت یاران رازدان نچشید
فزون قبیلهٔ آن پخته کار باد که گفتچراغ راه حیات است جلوهٔ امید
نوا ز حوصلهٔ دوستان بلند تر استغزل سرا شدم آنجا که هیچکس نشنید
عیار معرفت مشتری است جنس سخنخوشم از آنکه متاع مرا کسی نخرید
ز شعر دلکش اقبال میتوان در یافتکه درس فلسفه میداد و عاشقی ورزید
تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوستبا من میا که مسلک شبیرم آرزوست
از بهر آشیانه خس اندوزیم نگرباز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست
گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگوگفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست
گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواهگفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست
از روزگار خویش ندانم جز این قدرخوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست
کو آن نگاه ناز که اول دلم ربودعمرت دراز باد همان تیرم آرزوست
دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموزگر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز
پا ز خلوت کدهٔ غنچه برون زن چو شمیمبا نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز
آفریدند اگر شبنم بی مایه تراخیز و بر داغ دل لاله چکیدن آموز
اگرت خار گل تازه رسی ساخته اندپاس ناموس چمن دار و خلیدن آموز
باغبان گر ز خیابان تو بر کند تراصفت سبزه دگر باره دمیدن آموز
تا تو سوزنده تر و تلخ تر آئی بیرونعزلت خم کده ئی گیر و رسیدن آموز
تا کجا در ته بال دگران می باشیدر هوای چمن آزاده پریدن آموز
در بتخانه زدم مغبچگانم گفتندآتشی در حرم افروز و تپیدن آموز
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیستتجلی دگری در خور تقاضا نیست
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیختتو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
تو ره شناس نئی وز مقام بیخبریچه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوستجهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیمجنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست
ز قید و صید نهنگان حکایتی آورمگو که زورق ما روشناس دریا نیست
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشتبه جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقهٔ رندان باده پیما باشحذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
برهنه حرف نگفتن کمال گویائیستحدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست
موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوانبحر بیپایان به جوی خویش بستن میتوان
از نوایی میتوان یک شهر دل در خون نشاندیک چمن گل از نسیمی سینه خستن میتوان
میتوان جبریل را گنجشک دستآموز کردشهپرش با موی آتش دیده بستن میتوان
ای سکندر سلطنت نازکتر از جام جم استیک جهان آیینه از سنگی شکستن میتوان
گر به خود محکم شوی سیل بلاانگیز چیستمثل گوهر در دل دریا نشستن میتوان
من فقیرِ بینیازم مشربم این است و بسمومیایی خواستن نتوان ، شکستن میتوان
صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزیصد آه شررریزی یک شعر دلآویزی
در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیستآن تیشهٔ فرهادی این حیلهٔ پرویزی
با پردگیان برگو کاین مشت غبار منگردیست نظربازی خاکیست بلاخیزی
هوشم برد ای مطرب مستم کند ای ساقیگلبانگ دلآویزی از مرغ سحرخیزی
از خاک سمرقندی ترسم که دگر خیزدآشوب هلاکویی، هنگامهٔ چنگیزی
مطرب غزلی، بیتی از مرشد روم آورتا غوطه زند جانم در آتش تبریزی
باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای راذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را
نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیارلعبت خاک ساختن می نسزد خدای را
قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی استخلوتیان کجا برم لذت های های را
آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کوشیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را
بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زنباده بخور غزل سرای بند گشا قبای را
صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بستتو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را
ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورمدر نگر ای هوس فریب همت این گدای را
فریب کشمکش عقل دیدنی داردکه میر قافله و ذوق رهزنی دارد
نشان راه ز عقل هزار حیله مپرسبیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد
فرنگ گرچه سخن با ستاره میگویدحذر که شیوهٔ او رنگ جوزنی دارد
ز مرگ و زیست چه پرسی درین رباط کهنکه زیست کاهش جان مرگ جانکنی دارد
سر مزار شهیدان یکی عنان در کشکه بی زبانی ما حرف گفتنی دارد
دگر بدشت عرب خیمه زن که بزم عجممی گذشته و جام شکستنی دارد
نه شیخ شهر نه شاعر نه خرقه پوش اقبالفقیر راه نشین است و دل غنی دارد
حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارمدست بر سینه نظر بر لب بامی دارم
حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرمعشق می گفت تب و تاب دوامی دارم
نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوشنه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم
بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویمدر خرابات مغان گردش جامی دارم
بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذرمرغ لاهوتم و از دوست پیامی دارم
پرده برگیرم و در پرده سخن میگویمتیغ خونریزم و خود را به نیامی دارم
به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی استتلاش چشمهٔ حیوان دلیل کم طلبی است
حدیث دل به که گویم چه راه بر گیرمکه آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است
غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردانهنوز نالهٔ مرغان نوای زیر لبی است
متاع قافلهٔ ما حجازیان بردندولی زبان نگشائی که یار ما عربی است
نهال ترک ز برق فرنگ بار آوردظهور مصطفوی را بهانه بولهبی است
مسنج معنی من در عیار هند و عجمکه اصل این گهر از گریه های نیم شبی است
بیا که من ز خم پیر روم آوردممی سخن که جوان تر ز باده عنبی است
فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانهاین جلوت جانانه آن خلوت جانانه
شادم که مزار من در کوی حرم بستندراهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه
از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتریک همدم فرزانه وز باده دو پیمانه
هر کس نگهی دارد هر کس سخنی دارددر بزم تو می خیزد افسانه ز افسانه
این کیست که بر دلها آورده شبیخونیصد شهر تمنا را یغما زده ترکانه
در دشت جنون من جبریل زبون صیدییزدان به کمند آور ای همت مردانه
اقبال به منبر زد رازی که نباید گفتنا پخته برون آمد از خلوت میخانه
بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوانبی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان
در جهان است دل ما که جهان در دل ماستلب فروبند که این عقدهٔ گشودن نتوان
دل یاران ز نواهای پریشانم سوختمن از آن نغمه تپیدم که سرودن نتوان
ای صبا از تنک افشانی شبنم چه شودتب و تاب از جگر لاله ربودن نتوان
دل بحق بند و گشادی ز سلاطین مطلبکه جبین بر در این بتکده سودن نتوان
این گنبد مینایی این پستی و بالاییدر شد به دل عاشق با این همه پهنایی
اسرار ازل جویی بر خود نظری وا کنیکتایی و بسیاری پنهانی و پیدایی
ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیستدر سینه نیاسایی از دیده برون آیی
برخیز که فروردین افروخت چراغ گلبرخیز و دمی بنشین با لالهٔ صحرایی
عشق است و هزار افسون حسن است و هزار آییننی من به شمار آیم نی تو به شمار آیی
صد ره به فلک بر شد صد ره به زمین در شدخاقانی و فغفوری جمشیدی و دارایی
هم با خود و هم با او هجران که وصال است اینای عقل چه میگویی ای عشق چه فرمایی
به یکی از صوفیه نوشته شد
هوس منزل لیلی نه تو داری و نه منجگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من
من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئیبزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من
دل و دین در گرو زهره وشان عجمیآتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من
خزفی بود که از ساحل دریا چیدیمدانهٔ گوهر یکتا نه تو داری و نه من
دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفتتپش خون زلیخا نه تو داری و نه من
به که با نور چراغ ته دامان سازیمطاقت جلوهٔ سینا نه تو داری و نه من
دلیل منزل شوقم به دامنم آویزشرر ز آتش نابم به خاک خویش آمیز
عروس لاله برون آمد از سراچه نازبیا که جان تو سوزم ز حرف شوقانگیز
به هر زمانه به اسلوب تازه میگویندحکایت غم فرهاد و عشرت پرویز
اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است۔ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز
در جهان دل ما دور قمر پیدا نیستانقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست
وای آن قافله کز دونی همت میخواسترهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست
بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشقکه در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست
آنچه مقصود تگ و تاز خیال من و تستهست در دیده و مانند نظر پیدا نیست
گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساستحاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست
در طلبش دل تپید ، دیر و حرم آفریدما به تمنای او ، او به تمنای ماست
پردگیان بی حجاب ، من به خودی در شدمعشق غیورم نگر میل تماشا کراست
مطرب میخانه دوش نکتهٔ دلکش سرودباده چشیدن خطاست باده کشیدن رواست
زندگی رهروان در تگ و تاز است و بسقافلهٔ موج را جاده و منزلی کجاست
شعلهٔ در گیر زد بر خس و خاشاک منمرشد رومی که گفت «منزل ما کبریاست»
سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل استاین شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است
مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیمغوغای ما ز گردش پیمانهٔ دل است
این تیره خاکدان که جهان نام کرده ئیفرسوده پیکری ز صنم خانهٔ دل است
اندر رصد نشسته حکیم ستاره بیندر جستجوی سرحد ویرانهٔ دل است
لاهوتیان اسیر کمند نگاه اوصوفی هلاک شیوه ترکانهٔ دل است
محمود غزنوی که صنم خانه ها شکستزناری بتان صنم خانهٔ دل است
غافل تری ز مرد مسلمان ندیده امدل در میان سینه و بیگانهٔ دل است
سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشندکلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند
در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیتید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند
گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهندگاه باشد که بزندانی چاهی بخشند
فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنندکه به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند
عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شدبود آیا که مرا رخصت آهی بخشند
نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه میآییولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه میآیی
قدم بیباکتر نه در حریم جان مشتاقانتو صاحبخانهای آخر چرا دزدانه میآیی
به غارت میبری سرمایهٔ تسبیحخوانان رابه شبخون دل زناریان ترکانه میآیی
گه صد لشکر انگیزی که خون دوستان ریزیگهی در انجمن با شیشه و پیمانه میآیی
تو بر نخل کلیمی بیمحابا شعله میریزیتو بر شمع یتیمی صورت پروانه میآیی
بیا اقبال جامی از خمستان خودی در کشتو از میخانهٔ مغرب ز خود بیگانه میآیی
تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد به سوز و گداز منکه به یک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من
چه کنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زندنظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من
نرسد فسونگری خرد به تپیدن دل زندهایز کنشت فلسفیان در آ به حریم سوز و گداز من
مثل آئینه مشو محو جمال دگراناز دل و دیده فرو شوی خیال دگران
آتش از نالهٔ مرغان حرم گیر و بسوزآشیانی که نهادی به نهال دگران
در جهان بال و پر خویش گشودن آموزکه پریدن نتوان با پر و بال دگران
مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرامیتوان کُشت به یک جام زلال دگران
ای که نزدیکتر از جانی و پنهان ز نگههجر تو خوشترم آید ز وصال دگران
جهان عشق نه میری نه سروری داندهمین بس است که آئین چاکری داند
نه هر که طوف بتی کرد و بست زناریصنم پرستی و آداب کافری داند
هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجانه هر که نان جوین خورد حیدری داند
بچشم اهل نظر از سکندر افزون استگداگری که مآل سکندری داند
به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند
فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریختبه حیرتم که همین شیشه را پری داند
چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانیجز اینکه پور خلیل است و آزری داند
یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگرستاره سوخته ئی کیمیا گری داند
بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کشاگرچه سر نتراشد قلندری داند
خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیستبنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست
گرچه از طور و کلیم است بیان واعظتاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست
پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد استورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست
دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریزنشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست
نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبیاز کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست
دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولیآنچنان کرد که شایسته زنارش نیست
عشق در صحبت میخانه به گفتار آیدزانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست
بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز استعروس لاله سراپا کرشمه و ناز است
نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناسنه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است
کسی که زخمه رساند به تار ساز حیاتز من بگیر که آن بنده محرمراز است
مرا ز پردگیان جهان خبر دادندولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است
سخن درشت مگو در طریق یاری کوشکه صحبت من و تو در جهان خدا ساز است
کجاست منزل این خاکدان تیره نهادکه هر چه هست چو ریگ روان به پرواز است
تنم گلی ز خیابان جنت کشمیردل از حریم حجاز و نوا ز شیراز است
خاکیم و تند سیر مثال ستارهایمدر نیلگون یمی به تلاش کنارهایم
بود و نبود ماست ز یک شعلهٔ حیاتاز لذت خودی چو شرر پارهپارهایم
با نوریان بگو که ز عقل بلند دستما خاکیان به دوش ثریا سوارهایم
در عشق غنچهایم که لرزد ز باد صبحدر کار زندگی صفت سنگ خارهایم
چشم آفریدهایم چو نرگس درین چمنروبند برگشا که سراپا نظارهایم
عرب از سرشک خونم همه لالهزار باداعجم رمیده بو را نفسم بهار بادا
تپش است زندگانی تپش است جاودانیهمه ذرههای خاکم دل بیقرار بادا
نه به جادهای قرارش نه به منزلی مقامشدل من مسافر من که خداش یار بادا
حذر از خرد که بندد همه نقش نامرادیدل ما برد به سازی که گسسته تار بادا
تو جوان خام سوزی ، سخنم تمام سوزیغزلی که میسرایم به تو سازگار بادا
چو به جان من درآیی دگر آرزو نبینیمگر اینکه شبنم تو یم بیکنار بادا
نشود نصیب جانت که دمی قرار گیردتب و تاب زندگانی به تو آشکار بادا
نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهینرسی جز به تقاضای کلیم اللهی
راه کور است بخود غوطه زن ای سالک راهجاده را گم نکند در ته دریا ماهی
حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیورچه توان کرد که از کوه نیاید کاهی
مگذر از نغمهٔ شوقم که بیابی در ویرمز درویشی و سرمایهٔ شاهنشاهی
نفسم با تو کند آنچه به گل کرد نسیماگر از لذت آه سحری آگاهی
ای فلک چشم تو بیباک و بلا جوست هنوزمی شناسم که تماشای دگر میخواهی
سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیستمست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست
در قبای عربی خوشترک آئی به نگاهراست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست
گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترابا دل خون شدهٔ ما سخنی نیست که نیست
تا حدیث تو کنم بزم سخن می سازمورنه در خلوت من انجمنی نیست که نیست
ای مسلمان دگر اعجاز سلیمان آموزدیده بر خاتم تو اهرمنی نیست که نیست
اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیستگدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست
بخواب رفته جوانان و مرده دل پیراننصیب سینهٔ کس آه صبحگاهی نیست
به این بهانه بدشت طلب ز پا منشینکه در زمانهٔ ما آشنای راهی نیست
ز وقت خویش چه غافل نشسته ئی دریابزمانه ئی که حسابش ز سال و ماهی نیست
درین رباط کهن چشم عافیت داریترا به کشمکش زندگی نگاهی نیست
گناه ما چه نویسند کاتبان عملنصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست
بیا که دامن اقبال را بدست آریمکه او ز خرقه فروشان خانقاهی نیست
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای منبر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیازقیس را لیلی همی نامند در صحرای من
بهر دهلیز تو از هندوستان آورده امسجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من
تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه دهباز بنگر در جهان هنگامهٔ الای من
گردشی باید که گردون از ضمیر روزگاردوش من باز آرد اندر کسوت فردای من
از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیبجلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من
با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکاریا رسول الله او پنهان و تو پیدای من
بتان تازه تراشیدهای دریغ از تودرون خویش نگاه دیدهای دریغ از تو
چنان گداختهای از حرارت افرنگز چشم خویش تراویدهای دریغ از تو
به کوچهای که دهد خاک را بهای بلندبه نیم غمزه نیرزیدهای دریغ از تو
گرفتم اینکه کتاب خرد فروخواندیحدیث شوق نفهمیدهای دریغ از تو
طواف کعبه زدی گرد دیر گردیدینگه به خویش نپیچیدهای دریغ از تو