پیامِ مشرق · علامہ محمد اقبال

Chapter 3: افکار

گل نخستین

هنوز همنفسی در چمن نمی‌بینمبهار می‌رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنمبه این بهانه مگر روی دیگری بینم

به خامه‌ای که خط زندگی رقم زده استنوشته‌اند پیامی به برگ رنگینم

دلم به دوش و نگاهم به عبرت امروزشهید جلوهٔ فردا و تازه آئینم

ز تیره خاک دمیدم قبای گل بستموگرنه اختر وامانده‌ای ز پروینم

دعا

ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختیز آتش صهبای من بگداز مینای مرا

عشق را سرمایه ساز از گرمی فریاد منشعلهٔ بیباک گردان خاک سینای مرا

چون بمیرم از غبار من چراغ لاله سازتازه کن داغ مرا سوزان بصحرای مرا

هلال عید

نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عیداز صد نگه براه تو دامی نهاده اندبر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنجدر سینهٔ تو ماه تمامی نهاده اند

تسخیر فطرت

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین‌جگری پیدا شدحُسن لرزید که صاحب‌نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهانِ مجبورخودگَری، خودشکنی، خودنِگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازلحذر ای پردگیان پرده‌دری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیاتچشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمرتا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

انکار ابلیس

نوری نادان نیَم، سجده به آدم برماو به نهاد است خاک من به نژاد آذرم

می‌تپد از سوز من، خون رگ کائناتمن به دوِ صرصرم، من به غُوِ تندرم

رابطهٔ سالمات، ضابطهٔ امّهاتسوزم و سازی دهم، آتش میناگرم

ساختهٔ خویش را، در شکنم ریز ریزتا ز غبار کهن ، پیکر نو آورم

از زُوِ من موجهٔ چرخِ سکون‌ناپذیرنقش‌گَرِ روزگار ، تاب و تب جوهرم

پیکر انجم ز تو، گردش انجم ز منجان به جهان اندرم ، زندگی مضمرم

تو به بدن جان دهی، شور به جان من دهمتو به سکون ره زنی، من به تپش رهبرم

من ز تنک مایگان گدیه نکردم سجودقاهر بی‌دوزخم، داور بی‌محشرم

آدم خاکی‌نهاد، دون‌نظر و کم‌سوادزاد در آغوش تو، پیر شود در برم

اغوای آدم

زندگی سوز و ساز به ز سکون دوامفاخته شاهین شود از تپش زیر دام

هیچ نیاید ز تو غیر سجود نیازخیز چو سرو بلند، ای به عمل نرم‌گام

کوثر و تسنیم برد، از تو نشاط عملگیر ز مینای تاک بادهٔ آئینه‌فام

زشت و نکو زادهٔ وهم خداوند توستلذت کردار گیر، گام بنه، جوی کام

خیز که بنمایمت، مملکت تازه‌ایچشم جهان‌بین گشا، بهر تماشا خرام

قطرهٔ بیمایه‌ای، گوهر تابنده شواز سر گردون بیفت، گیر به دریا مقام

تیغ درخشنده‌ای، جانِ جهانی گسلجوهر خود را نما، آی برون از نیام

بازوی شاهین گشا، خون تذروان بریزمرگ بود باز را زیستن اندر کنام

تو نشناسی هنوز شوق بمیرد ز وصلچیست حیات دوام؟ سوختن ناتمام

آدم از بهشت بیرون آمده می‌گوید:

چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردندل کوه و دشت و صحرا به دمی گداز کردن

ز قفس دری گشادن به فضای گلستانیره آسمان نوردن به ستاره راز کردن

به گداز‌های پنهان به نیازهای پیدانظری اداشناسی به حریم ناز کردن

گهی جز یکی ندیدن به هجوم لاله‌زاریگهی خار نیش‌زن را به گل امتیاز کردن

همه سوز ناتمامم همه درد آرزویمبه گمان دهم یقین را که شهید جستجویم

صبح قیامت آدم در حضور باری

ای که ز خورشیدِ تو، کوکبِ جان مستنیراز دلم افروختی شمعِ جهانِ ضریر

ریخت هنرهای من بحر به یک نای آبتیشهٔ من آورد از جگر خاره شیر

زهره گرفتار من، ماه پرستار منعقل کلان کار من، بهر جهان دار و گیر

من به زمین در شدم من به فلک بر شدمبستهٔ جادوی من ذره و مهر منیر

گرچه فسونش مرا برد ز راه صواباز غلطم در گذر عذر گناهم پذیر

رام نگردد جهان تا نه فسونش خوریمجز به کمند نیاز ناز نگردد اسیر

تا شود از آه گرم این بت سنگین گدازبستن زنار او بود مرا ناگزیر

عقل به دام آورد فطرت چالاک رااهرمن شعله‌زاد سجده کند خاک را

بوی گل

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفتما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد

ناید بفهم من سحر و شام و روزو شبعقلم ربود این که بگویند مرد و زاد

گردید موج نکهت و از شاخ گل دمیدپا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد

وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمیگل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد

زان نازنین که بند ز پایش گشاده اندآهی است یادگار که بو نام داده اند

نوای وقت

خورشید بدامانم انجم به گریبانمدر من نگری هیچم در خود نگری جانم

در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانممن دردم و درمانم ، من عیش فراوانم

من تیغ جهانسوزم ، من چشمهٔ حیوانم

چنگیزی و تیموری ، مشتی ز غبار منهنگامهٔ افرنگی یک جسته شرار من

انسان و جهان او از نقش و نگار منخون جگر مردان، سامان بهار من

من آتش سوزانم من روضه رضوانم

آسوده و سیارم این طرفه تماشا بیندر بادهٔ امروزم کیفیت فردا بین

پنهان به ضمیر من صد عالم رعنا بینصد کوکب غلطان بین صد گنبد خضرا بین

من کسوت انسانم پیراهن یزدانم

تقدیر فسون من تدبیر فسون توتو عاشق لیلائی من دشت جنون تو

چون روح روان پاکم از چند و چگون توتو راز درون من ، من راز درون تو

از جان تو پیدایم ، در جان تو پنهانم

من رهرو و تو منزل من مزرع و تو حاصلتو ساز صد آهنگی تو گرمی این محفل

آوارهٔ آب و گل ، دریاب مقام دلگنجیده بجامی بین این قلزم بی ساحل

از موج بلند تو سر بر زده طوفانم

فصل بهار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

مست ترنم هزارطوطی و دراج و سار

بر طرف جویبارکشت گل و لاله زار

چشم تماشا بیار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید

باد بهاران وزیدمرغ نوا آفرید

لاله گریبان دریدحسن گل تازه چید

عشق غم نو خرید

خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید

بلبلگان در صفیر ، صلصلگان در خروش

خون چمن گرم جوشای که نشینی خموش

در شکن آئین هوشبادهٔ معنی بنوش

نغمه سرا گل بپوش

بلبلگان در صفیر ، صلصلگان در خروش

حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین

بر لب جوئی نشینآب روان را ببین

نرگس ناز آفرینلخت دل فرودین

بوسه زنش بر جبین

حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین

دیده معنی گشا ای ز عیان بیخبر

لاله کمر در کمرنیمهٔ آتش به بر

می چکدش بر جگرشبنم اشک سحر

در شفق انجم نگر

دیدهٔ معنی گشا ، ای ز عیان بیخبر

خاک چمن وانمود راز دل کائنات

بود و نبود صفاتجلوه گریهای ذات

آنچه تو دانی حیات۔آنچه تو خوانی ممات

هیچ ندارد ثبات

خاک چمن وانمود راز دل کائنات

حیات جاوید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغانهزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است

چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیستقبای زندگیش از دم صبا چاک است

اگر ز رمز حیات آگهی، مجوی و مگیردلی که از خلش خار آرزو پاک است

به خود خزیده و محکم چو کوهساران زیچو خس مزی که هوا تیز و شعله بی‌باک است

افکار انجم

شنیدم کوکبی با کوکبی گفتکه در بحریم و پیدا ساحلی نیست

سفر اندر سرشت ما نهادندولی این کاروان را منزلی نیست

اگر انجم همانستی که بود استازین دیرینه تابی ها چه سود است

گرفتار کمند روزگاریمخوشا آنکس که محروم وجود است

کس این بار گران را برنتابدز بود ما نبود جاودان به

فضای نیلگونم خوش نیایدز اوجش پستی آن خاکدان به

خنک انسان که جانش بیقرار استسوار راهوار روزگار است

قبای زندگی بر قامتش راستکه او نو آفرین و تازه کار است

زندگی

شبی زار نالید ابر بهارکه این زندگی گریهٔ پیهم است

درخشید برق سبک سیر و گفتخطا کرده ئی خندهٔ یکدم است

ندانم به گلشن که برد این خبرسخنها میان گل و شبنم است

محاورهٔ علم و عشق

علم:

نگاهم راز دار هفت و چار استگرفتار کمندم روزگار است

جهان بینم به این سو باز کردندمرا با آنسوی گردون چه کار است

چکد صد نغمه از سازی که دارمبه بازار افکنم رازی که دارم

عشق:

ز افسون تو دریا شعله زار استهوا آتش گذار و زهردار است

چو با من یار بودی نور بودیبریدی از من و نور تو نار است

بخلوت خانهٔ لاهوت زادیولیکن در نخ شیطان فتادی

بیا این خاکدان را گلستان سازجهان پیر را دیگر جوان ساز

بیا یک ذره از درد دلم گیرته گردون بهشت جاودان ساز

ز روز آفرینش همدم استیمهمان یک نغمه را زیر و بم استیم

سرود انجم

هستی ما نظام مامستی ما خرام ما

گردش بی مقام مازندگی دوام ما

دور فلک بکام ما می نگریم و میرویم

جلوه گه شهود رابتکدهٔ نمود را

رزم نبود و بود راکشکمش وجود را

عالم دیر و زود را می نگریم و میرویم

گرمی کار زار هاخامی پخته کار ها

تاج و سریر و دارهاخواری شهریار ها

بازی روزگارها می نگریم و میرویم

خواجه ز سروری گذشتبنده ز چاکری گذشت

زاری و قیصری گذشتدور سکندری گذشت

شیوهٔ بتگری گذشت می نگریم و میرویم

خاک خموش و در خروشسست نهاد و سخت کوش

گاه به بزم نا و نوشگاه جنازه ئی بدوش

میر جهان و سفته گوش می نگریم و میرویم

تو به طلسم چون و چندعقل تو در گشاد و بند

مثل غزاله در کمندزار و زبون و دردمند

ما به نشیمن بلند می نگریم و میرویم

پرده چرا ظهور چیست؟اصل ظلام و نور چیست؟

چشم و دل و شعور چیست؟فطرت ناصبور چیست؟

این همه نزد و دور چیست می نگریم و میرویم

بیش تو نزد ما کمیسال تو پیش ما دمی

ای بکنار تو یمیساخته ئی به شبنمی

ما به تلاش عالمی می نگریم و میرویم

نسیم صبح

ز روی بحر و سر کوهسار می آیمولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهارته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچمکه رنگ و بو ز مسامات او بر انگیزم

خمیده تا نشود شاخ او ز گردش منبه برگ لاله و گل نرم نرمک آویزم

چو شاعری ز غم عشق در خروش آیدنفس نفس به نوا های او در آمیزم

پند باز با بچهٔ خویش

تو دانی که بازان ز یک جوهرنددل شیر دارند و مشت پرند

نکو شیوه و پخته تدبیر باشجسور و غیور و کلان گیر باش

میامیز با کبک و تورنگ و سارمگر اینکه داری هوای شکار

چه قومی فرو مایهٔ ترسناککند پاک منقار خود را به خاک

شد آن باشه نخچیر نخچیر خویشکه گیرد ز صید خود آئین و کیش

بسا شکره افتاده بر روی خاکشد از صحبت دانه چینان هلاک

نگه دار خود را و خورسند زیدلیر و درشت و تنومند زی

تن نرم و نازک به تیهو گذاررگ سخت چون شاخ آهو بیار

نصیب جهان آنچه از خرمی استز سنگینی و محنت و پر دمی است

چه خوش گفت فرزند خود را عقابکه یک قطره خون بهتر از لعل ناب

مجو انجمن مثل آهو و میشبه خلوت گرا چون نیاکان خویش

چنین یاد دارم ز بازان پیرنشیمن بشاخ درختی مگیر

کنامی نگیریم در باغ و کشتکه داریم در کوه و صحرا بهشت

ز روی زمین دانه چیدن خطاستکه پهنای گردون خدا داد ماست

نجیبی که پا بر زمین سوده استز مرغ سرا سفله تر بوده است

پی شاهبازان بساط است سنگکه بر سنگ رفتن کند تیز چنگ

تو از زرد چشمان صحراستیبه گوهر چو سیمرغ والاستی

جوانی اصیلی که در روز جنگبرد مردمک را ز چشم پلنگ

به پرواز تو سطوت نوریانبه رگهای تو خون کافوریان

ته چرخ گردندهٔ کوژ پشتبخور آنچه گیری ز نرم و درشت

ز دست کسی طعمهٔ خود مگیرنکو باش و پند نکویان پذیر

کرم کتابی

شنیدم شبی در کتب خانهٔ منبه پروانه می گفت کرم کتابی

به اوراق سینا نشیمن گرفتمبسی دیدم از نسخهٔ فاریابی

نفهمیده ام حکمت زندگی راهمان تیره روزم ز بی آفتابی

نکو گفت پروانهٔ نیم سوزیکه این نکته را در کتابی نیابی

تپش می کند زنده تر زندگی راتپش می دهد بال و پر زندگی را

کبر و ناز

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفتما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میرویهر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئیخود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاکراه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگویبر خویشتن مناز و نهال منی مکار

من میروم که در خور این دودمان نیمتو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار

لاله

آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشقپیش از نمود بلبل و پروانه می تپید

افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنمگردون شرار خویش ز تاب من آفرید

در سینه چمن چو نفس کردم آشیانیک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید

سوزم ربود و گفت یکی در برم بایستلیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید

در تنگنای شاخ بسی پیچ و تاب خوردتا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسید

شبنم براه من گهر آبدار ریختخندید صبح و باد صبا گرد من وزید

بلبل ز گل شنید که سوزم ربوده اندنالید و گفت جامهٔ هستی گران خرید

وا کرده سینه منت خورشید می کشمآیا بود که باز بر انگیزد آتشم؟

حکمت و شعر

بوعلی اندر غبار ناقه گمدست رومی پردهٔ محمل گرفت

این فرو تر رفت و تا گوهر رسیدآن بگردابی چو خس منزل گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت استشعر میگردد چو سوز از دل گرفت

کرمک شبتاب

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوختشوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت

پهنای شب افروخت

وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شداز سوز حیاتست که کارش همه زر شد

دارای نظر شد

پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کردبر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد

ترک من و تو کرد

یا اخترکی ماه مبینی به کمینینزدیک تر آمد بتماشای زمینی

از چرخ برینی

یا ماه تنک ضو که بیک جلوه تمام استماهی که برو منت خورشید حرام است

آزاد مقام است

ای کرمک شب تاب سراپای تو نور استپرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است

آئین ظهور است

در تیره شبان مشعل مرغان شب استیآن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی

گرم طلب استی

مائیم که مانند تو از خاک دمیدیمدیدیم تپیدیم ، ندیدیم تپیدیم

جائی نرسیدیم

گویم سخن پخته و پرورده و ته داراز منزل گم گشته مگو پای بره دار

این جلوه نگه دار

حقیقت

عقاب دوربین جوئینه را گفتنگاهم آنچه می بیند سراب است

جوابش داد آن مرغ حق اندیشتو می بینی و من دانم که آب است

صدای ماهی آمد از ته بحرکه چیزی هست و هم در پیچ و تاب است

حدی

نغمهٔ ساربان حجاز

ناقهٔ سیار منآهوی تاتار من

درهم و دینار مناندک و بسیار من

دولت بیدار من

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

دلکش و زیباستیشاهد رعناستی

روکش حوراستیغیرت لیلاستی

دختر صحراستی

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

در تپش آفتابغوطه زنی در سراب

هم به شب ماهتابتند روی چون شهاب

چشم تو نادیده خواب

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

لکه ابر روانکشتی بی بادبان

مثل خضر راه دانبر تو سبک هر گران

لخت دل ساربان

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

سوز تو اندر زمامساز تو اندر خرام

بی خورش و تشنه کامپا به سفر صبح و شام

خسته شوی از مقام

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

شام تو اندر یمنصبح تو اندر قرن

ریگ درشت وطنپای ترا یاسمن

ای چو غزال ختن

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

مه ز سفر پا کشیددر پس تل آرمید

صبح ز مشرق دمیدجامهٔ شب بر درید

باد بیابان وزید

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

نغمهٔ من دلگشایزیر و بمش جانفرای

قافله ها را درایفتنه ربا فتنه زای

ای به حرم چهره سای

تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

قطرهٔ آب

مرا معنی تازه ئی مدعاستاگر گفته را باز گویم رواست

«یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی که دریاست من کیستم؟گر او هست حقا که من نیستم»

ولیکن ز دریا برآمد خروشز شرم تنک مایگی رو مپوش

تماشای شام و سحر دیده ئیچمن دیده ئی دشت و در دیده ئی

به برگ گیاهی به دوش سحابدرخشیدی از پرتو آفتاب

گهی همدم تشنه کامان راغگهی محرم سینه چاکان باغ

گهی خفته در تاک و طاقت گدازگهی خفته در خاک بی سوز و ساز

ز موج سبک سیر من زاده ئیز من زاده ئی در من افتاده ئی

بیاسای در خلوت سینه امچو جوهر درخش اندر آئینه ام

گهر شو در آغوش قلزم بزیفروزان تر از ماه و انجم بزی

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

خدا:

جهان را ز یک آب و گل آفریدمتو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خاک پولاد ناب آفریدمتو شمشیر و تیر و تفنگ آفریدی

تبر آفریدی نهال چمن راقفس ساختی طایر نغمه زن را

انسان:

تو شب آفریدی چراغ آفریدمسفال آفریدی ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدیخیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آئینه سازممن آنم که از زهر نوشینه سازم

ساقی نامه — در نشاط باغ کشمیر نوشته شد

خوشا روزگاری خوشا نوبهارینجوم پرن رست از مرغزاری

زمین از بهاران چو بال تذرویز فواره الماس بار آبشاری

نپیچد نگه جز که در لاله و گلنغلطد هوا جز که بر سبزه زاری

لب جو خود آرائی غنچه دیدیچه زیبا نگاری چه آئینه داری

چه شیرین نوائی چه دلکش صدائیکه می آید از خلوت شاخساری

بتن جان بجان آرزو زنده گرددز آوای ساری ز بانگ هزاری

نوا های مرغ بلند آشیانیدر آمیخت با نغمه جویباری

تو گوئی که یزدان بهشت برین رانهاد است در دامن کوهساری

که تا رحمتش آدمی زادگان رارها سازد از محنت انتظاری

چه خواهم درین گلستان گر نخواهمشرابی ، کتابی ، ربابی نگاری

سرت گردم ای ساقی ماه سیمابیار از نیاگان ما یادگاری

به ساغر فرو ریز آبی که جان رافروزد چو نوری بسوزد چو ناری

شقایق برویان ز خاک نژندمبهشتی فرو چین به مشت غباری

نبینی که از کاشغرتا به کاشانهمان یک نوا بالد از هر دیاری

ز چشم امم ریخت آن اشک نابیکه تأثیر او گل دماند ز خاری

کشیری که با بندگی خو گرفتهبتی می تراشد ز سنگ مزاری

ضمیرش تهی از خیال بلندیخودی ناشناسی ز خود شرمساری

بریشم قبا خواجه از محنت اونصیب تنش جامهٔ تارتاری

نه در دیدهٔ او فروغ نگاهینه در سینهٔ او دل بیقراری

از آن می فشان قطره ئی برکشیریکه خاکسترش آفریند شراری

شاهین و ماهی

ماهی بچه‌ای شوخ به شاهین بچه‌ای گفتاین سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست

دارای نهنگان خروشنده‌تر از میغدر سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست

با سیل گران‌سنگ زمین‌گیر و سبک‌خیزبا گوهر تابنده و با لولوی لالاست

بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرشبالای سر ماست، ته پاست، همه جاست

هر لحظه جوان است و روان است و دوان استاز گردش ایام نه افزون شد و نی کاست

ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروختشاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست

زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیستصحراست که دریاست ته بال و پر ماست

بگذر ز سر آب و به پهنای هوا سازاین نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست

کرمک شبتاب

شنیدم کرمک شبتاب می گفتنه آن مورم که کس نالد ز نیشم

توان بی منت بیگانگان سوختنپنداری که من پروانه کیشم

اگر شب تیره تر از چشم آهوستخود افروزم چراغ راه خویشم

تنهائی

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابیهمیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانتدرون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت

به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی

اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونستیکی در آبه سخن با من ستم زده ئی

بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت

ره دراز بریدم ز ماه پرسیدمسفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاریفروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست

سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت

شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهرکه در جهان تو یک ذره آشنایم نیست

جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دلچمن خوش است ولی درخور نوایم نیست

تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت

شبنم

گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویزبر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز

با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز

من عیش هم آغوشی دریا نخریدمآن باده که از خویش رباید نچشیدم

از خود نرمیدم ز آفاق بریدم بر لاله چکیدم

گل گفت که هنگامه مرغان سحر چیست؟این انجمن آراسته بالای شجر چیست؟

این زیر و زبر چیست؟پایان نظر چیست؟خارگل ترچیست؟

تو کیستی و من کیم این صحبت ما چیست؟بر شاخ من این طایرک نغمه سرا چیست؟

مقصود نوا چیست؟ مطلوب صبا چیست؟ این کهنه سرا چیست؟

گفتم که چمن رزم حیات همه جائی استبزمی است که شیرازه ٔ او ذوق جدائی است

دم گرم نوائی است جان چهره گشائی است این راز خدائی است

من از فلک افتاده تو از خاک دمیدیاز ذوق نمود است دمیدی که چکیدی

در شاخ تپیدی صد پرده دریدی بر خویش رسیدی

نم در رگ ایام ز اشک سحر ماستاین زیر و زبر چیست فریب نظر ماست

انجم به بر ماست لخت جگر ماست نور بصر ماست

در پیرهن شاهد گل سوزن خار استخار است ولیکن ز ندیمان نگار است

از عشق نزار است در پهلوی یار است اینهم ز بهار است

بر خیز و دل از صحبت دیرینه بپردازبا لالهٔ خورشید جهان تاب نظر باز

با اهل نظر ساز چون من بفلک تاز داری سر پرواز

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زددر دیر شد و در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدمدامن چون گرد باد چیدم

پویان بی خضر سوی منزلبر دوش خیال بسته محمل

جویای می و شکسته جامیچون صبح به باد چیده دامی

پیچیده بخود چو موج دریاآواره چو گرد باد صحرا

عشق تو دلم ربود ناگاهاز کار گره گشود ناگاه

آگاه ز هستی و عدم ساختبتخانهٔ عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرداز لذت سوختن خبر کرد

سر مست شدم ز پا فتادمچون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردیزان راز که با دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شدطوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارمپروای ملامتی ندارم

از جلوهٔ علم بی نیازمسوزم ، گریم ، تپم ، گدازم

اگر خواهی حیات اندر خطر زی

غزالی با غزالی درد دل گفتازین پس در حرم گیرم کنامی

بصحرا صید بندان در کمین اندبکام آهو ان صبحی نه شامی

امان از فتنهٔ صیاد خواهمدلی ز اندیشه ها آزاد خواهم

رفیقش گفت ای یار خردمنداگر خواهی حیات اندر خطر زی

دمادم خویشتن را بر فسان زنز تیغ پاک گوهر تیز تر زی

خطر تاب و توان را امتحان استعیار ممکنات جسم و جان است

جهان عمل

هست این میکده و دعوت عام است اینجاقسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا

حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوزاز لب جام چکید است و کلام است اینجا

نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قالنکتهٔ فلسفه درد ته جام است اینجا

ما درین ره نفس دهر برانداخته ایمآفتاب سحر او لب بام است اینجا

ای که تو پاس غلط کردهٔ خود میداریآنچه پیش تو سکون است خرام است اینجا

ما که اندر طلب از خانه برون تاخته ایمعلم را جان بدمیدیم و عمل ساخته ایم

زندگی

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیستگفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است

گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زندگفتا که شعله زاد مثال سمندر است

گفتم که شر بفطرت خامش نهاده اندگفتا که خیر او نشناسی همین شر است

گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلیگفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است

گفتم که خاکی است و بخاکش همی دهندگفتا چو دانه خاک شکافد گل تر است

حکمت فرنگ

شنیدم که در پارس مرد گزینادا فهم رمز آشنا نکته بین

بسی سختی از جان کنی دید و مردبر آشفت و جان شکوه لبریز برد

به نالش در آمد به یزدان پاککه دارم دلی از اجل چاک چاک

کمالی ندارد به این یک فنینداند فن تازهٔ جان کنی

برد جان و ناپخته در کار مرگجهان نو شد و او همان کهنه برگ

فرنگ آفریند هنرها شگرفبر انگیزد از قطره ئی بحر ژرف

کشد گرد اندیشه پرگار مرگهمه حکمت او پرستار مرگ

رود چون نهنگ آبدوزش به یمز طیارهٔ او هوا خورده بم

نبینی که چشم جهان بین هورهمی گردد از غاز او روز کور

تفنگش به کشتن چنان تیز دستکه افرشتهٔ مرگ را دم گسست

فرست این کهن ابله را در فرنگکه گیرد فن کشتن بی درنگ

حور و شاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعر

حور:

نه به باده میل داری نه به من نظر گشائیعجب اینکه تو ندانی ره و رسم آشنائی

همه ساز جستجوئی همه سوز آرزوئینفسی که میگدازی غزلی که می سرائی

به نوای آفریدی چه جهان دلگشائیکه ارم به چشم آید چو طلسم سیمیائی

شاعر:

دل رهروان فریبی به کلام نیش داریمگر اینکه لذت او نرسد به نوک خاری

چکنم که فطرت من به مقام در نسازددل ناصبور دارم چو صبا به لاله زاری

چو نظر قرار گیرد به نگار خوبروئیتپد آن زمان دل من پی خوبتر نگاری

ز شرر ستاره جویم ز ستاره آفتابیسر منزلی ندارم که بمیرم از قراری

چو ز بادهٔ بهاری قدحی کشیده خیزمغزلی دگر سرایم به هوای نوبهاری

طلبم نهایت آن که نهایتی نداردبه نگاه ناشکیبی به دل امیدواری

دل عاشقان بمیرد به بهشت جاودانینه نوای دردمندی نه غمی نه غمگساری

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»

ساحلِ افتاده گفت گرچه بسی زیستمهیچ نه معلوم شد آه که من چیستمموجِ ز خود رفته‌ای تیز خرامید و گفتهستم اگر می‌روم گر نروم نیستم

الملک ﷲ

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوختگفتند کار تو به نگاه خرد خطاست

دوریم از سواد وطن باز چون رسیمترک سبب ز روی شریعت کجا رواست

خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفتهر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست

جوی آب

بنگر که جوی آب چه مستانه میرودمانند کهکشان بگریبان مرغزار

در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحابوا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار

از سنگریزه نغمه گشاید خرام اوسیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میروددر خود یگانه از همه بیگانه میرود

در راه او بهار پریخانه آفریدنرگس دمید و لاله دمید و سمن دمید

گل عشوه داد و گفت یکی پیش ما بایستخندید غنچه و سر دامان او کشید

نا آشنای جلوه فروشان سبز پوشصحرا برید و سینهٔ کوه و کمر درید

زی بحر بیکرانه چه مستانه میروددر خود یگانه از همه بیگانه میرود

صد جوی دشت و مرغ و کهستان و باغ و راغگفتند ای بسیط زمین با تو سازگار

ما را که راه از تنک آبی نبرده ایماز دستبرد ریگ بیابان نگاه دار

وا کرده سینه را به هوا های شرق و غربدر بر گرفته همسفران زبون و زار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرودبا صد هزار گوهر یکدانه میرود

دریای پر خروش ز بند و شکن گذشتاز تنگنای وادی و کوه و دمن گذشت

یکسان چو سیل کرده نشیب و فراز رااز کاخ شاه و باره ه کشت و چمن گذشت

بیتاب و تند و تیز و جگر سوز و بیقراردر هر زمان به تازه رسید از کهن گذشت

زی بحر بیکرانه چه مستانه میروددر خود یگانه از همه بیگانه میرود

نامهٔ عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد)

ندانی که یزدان دیرینه بودبسی دید و سنجید و بست و گشود

ز ما سینه چاکان این تیره خاکشنید است صد نالهٔ درد ناک

بسی همچو شبیر در خون نشستنه یک ناله از سینهٔ او گسست

نه از گریهٔ پیر کنعان تپیدنه از درد ایوب آهی کشید

مپندار آن کهنه نخچیر گیربدام دعای تو گردد اسیر

بهشت

کجا این روزگاری شیشه بازیبهشت این گنبد گردان ندارد

ندیده درد زندان یوسف اوزلیخایش دل نالان ندارد

خلیل او حریف آتشی نیستکلیمش یک شرر در جان ندارد

به صرصر در نیفتد زورق اوخطر از لطمهٔ طوفان ندارد

یقین را در کمین بوک و مگر نیستوصال اندیشهٔ هجران ندارد

کجا آن لذت عقل غلط سیراگر منزل ره پیچان ندارد

مزی اندر جهانی کور ذوقیکه یزدان دارد و شیطان ندارد

کشمیر

رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگرسبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر

باد بهار موج موج مرغ بهار فوج فوجصلصل و سار زوج زوج بر سر نارون نگر

تا نفتد به زینتش چشم سپهر فتنه بازبسته به چهرهٔ زمین برقع نسترن نگر

لاله ز خاک بر دمید موج به آب جو تپیدخاک شرر شرر ببین آب شکن شکن نگر

زخمه به تار ساز زن باده بساتگین بریزقافلهٔ بهار را انجمن انجمن نگر

دخترکی برهمنی لاله رخی سمن بریچشم بروی او گشا باز بخویشتن نگر

عشق

عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بی‌باکشاز عشق بیاموزد آیین جهان‌تابی

عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزداز تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط‌آور می‌گویم و می‌رقصماز عشق دل آساید با این همه بی‌تابی

هر معنی پیچیده در حرف نمی‌گنجدیک لحظه به دل در شو شاید که تو دریابی

بندگی

دوش در میکده ترسا بچه باده فروشگفت از من سخنی دار چو آویزه به گوش

مشرب باده گساران کهن این بود استکه تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش

من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوقادب از دست مده باده به اندازه بنوش

گرد راهیم ولی ذوق طلب جوهر ماستبندگی با همه جبروت خدایی مفروش

غلامی

آدم از بی بصری بندگی آدم کردگوهری داشت ولی نذر قباد و جم کردیعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر استمن ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

چیستان شمشیر

آن سخت‌کوش چیست که گیرد ز سنگ آبمحتاج خضر مثل سکندر نمی‌شود

مثل نگاه دیدهٔ نمناک پاک رودر جوی آب و دامن او تر نمی‌شود

مضمون او به مصرع برجسته‌ای تماممنت‌پذیر مصرع دیگر نمی‌شود

جمهوریت

متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئیز موران شوخی طبع سلیمانی نمی آیدگریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شوکه از مغز دو صد خر فکر انسانی نمی آید

به مبلغ اسلام در فرنگستان

زمانه باز برافروخت آتش نمرودکه آشکار شود جوهر مسلمانی

بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیمکه آفتاب جهانگیر شد ز عریانی

هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگگداختی صنمان را به علم برهانی

خبر ز شهر سلیمی بده حجازی راشرار شوق فشان در ضمیر تورانی

ره عراق و خراسان زن ای مقام شناسببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی

بسی گذشت که در انتظار زخمه وریستچه نغمه ها که نه خون شد به ساز افغانی

حدیث عشق به اهل هوس چه میگوئیبه چشم مور مکش سرمهٔ سلیمانی

غنی کشمیری

غنی آن سخنگوی بلبل صفیرنواسنجِ کشمیرِ مینو نظیر

چو اندر سرا بود، در بسته داشتچو رفت از سرا تخته را وا گذاشت

یکی گفتش ای شاعرِ دل رسیعجب دارد از کار تو هر کسی

به پاسخ چه خوش گفت مرد فقیرفقیر و به اقلیمِ معنی امیر

ز من آنچه دیدند یاران رواستدرین خانه جز من متاعی کجاست

غنی تا نشیند به کاشانه‌اشمتاعی گرانی است در خانه‌اش

چو آن محفل‌افروز در خانه نیستتهی‌تر ازین هیچ کاشانه نیست

خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله

جولائی

امئی بود که ما از اثر حکمت اوواقف از سر نهانخانه تقدیر شدیم

اصل ما یک شرر باخته رنگی بود استنظری کرد که خورشید جهانگیر شدیم

نکتهٔ عشق فرو شست ز دل پیر حرمدر جهان خوار به اندازهٔ تقصیر شدیم

باد صحراست که با فطرت ما در سازداز نفسهای صبا غنچهٔ دلگیر شدیم

آه آن غلغله کز گنبد افلاک گذشتناله گردید چو پابند بم و زیر شدیم

ای بسا صید که بی دام به فتراک زدیمدر بغل تیر و کمان کشتهٔ نخچیر شدیم

«هر کجا راه دهد اسپ، بران تاز که مابارها مات درین عرصه بتدبیر شدیم»

نظیری

طیاره

سر شاخ گل طایری یک سحرهمی گفت با طایران دگر

«ندادند بال آدمی زاده رازمین گیر کردند این ساده را»

بدو گفتم ای مرغک باد سنجاگر حرف حق با تو گویم مرنج

ز طیاره ما بال و پر ساختیمسوی آسمان رهگذر ساختیم

چه طیاره آن مرغ گردون سپرپر او ز بال ملک تیز تر

به پرواز شاهین به نیرو عقاببه چشمش ز لاهور تا فاریاب

بگردون خروشنده و تند جوشمیان نشیمن چو ماهی خموش

خرد ز آب و گل جبرئیل آفریدزمین را بگردون دلیل آفرید

چو آن مرغ زیرک کلامم شیندمرا یک نظر آشنایانه دید

پرش را به منقار خارید و گفتکه من آنچه گوئی ندارم شگفت

مگر ای نگاه تو بر چون و چنداسیر طلسم تو پست و بلند

«تو کار زمین را نکو ساختیکه با آسمان نیز پرداختی»

سعدی

عشق

آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیستمن فاش گویمت که شنید از کجا شنیددزدید ز آسمان و به گل گفت شبنمشبلبل ز گل شنید و ز بلبل صبا شنید

تهذیب

انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروختخاک سیاه خویش چو آئینه وانمود

پوشید پنجه را ته دستانه حریرافسونی قلم شد و تیغ از کمر گشود

این بوالهوس صنم کدهٔ صلح عام ساخترقصید گرد او به نواهای چنگ و عود

دیدم چو جنگ پرده ناموس او دریدجز یسفک الدما و «خصیم مبین» نبود