پس چه باید کرد ای اقوام شرق · علامہ محمد اقبال

Chapter 2: مسافر

خطاب به اقوام سرحد

ای ز خود پوشیده خود را بازیابدر مسلمانی حرامست این حجاب

رمز دین مصطفی دانی که چیستفاش دیدن خویش را شاهنشی است

چیست دین؟ دریافتن اسرار خویشزندگی مرگ است بی دیدار خویش

آن مسلمانی که بیند خویش رااز جهانی برگزیند خویش را

از ضمیر کائنات آگاه اوستتیغ لا موجود «الا الله» اوست

در مکان و لامکان غوغای اونُه سپهر آواره در پهنای او

تا دلش سری ز اسرار خداستحیف اگر از خویشتن ناآشناست

بندهٔ حق وارث پیغمبراناو نگنجد در جهان دیگران

تا جهانی دیگری پیدا کنداین جهان کهنه را برهم زند

زنده مرد از غیر حق دارد فراغاز خودی اندر وجود او چراغ

پای او محکم به رزم خیر و شرذکر او شمشیر و فکر او سپر

صبحش از بانگی که برخیزد ز جاننی ز نور آفتاب خاوران

فطرت او بی جهات اندر جهاتاو حریم و در طوافش کائنات

ذره‌ای از گرد راهش آفتابشاهد آمد بر عروج او کتاب

فطرت او را گشاد از ملت استچشم او روشن سواد از ملت است

اندکی گم شو به قرآن و خبرباز ای نادان به خویش اندر نگر

در جهان آواره‌ای بیچار‌ه‌ایوحدتی گم کرده‌ای صد پاره‌ای

بند غیر الله اندر پای تستداغم از داغی که در سیمای تست

میر خیل! از مکر پنهانی بترساز ضیاع روح افغانی بترس

ز آتش مردان حق می‌سوزمتنکته‌ای از پیر روم آموزمت

«رزق از حق جو، مجو از زید و عَمرمستی از حق جو، مجو از بنگ و خَمر

گل مخر گل را مخور گل را مجوزانکه گِل‌خوار است دائم زرد رو

دل بجو تا جاودان باشی جواناز تجلی چهره‌ات چون ارغوان

بنده باش و بر زمین رو چون سمندچون جنازه نی که بر گردن برند»

شِکوه کم کن از سپهر لاجوردجز به گرد آفتاب خود مگرد

از مقام ذوق و شوق آگاه شوذره‌ای؟ صیاد مهر و ماه شو

عالم موجود را اندازه کندر جهان خود را بلند آوازه کن

برگ و ساز کائنات از وحدتستاندرین عالم، حیات از وحدت است

درگذر از رنگ و بوهای کهنپاک شو از آرزوهای کهن

این کهن سامان نیرزد با دو جونقشبند آرزوی تازه شو

زندگی بر آرزو دارد اساسخویش را از آرزوی خود شناس

چشم و گوش و هوش، تیز از آرزومشت خاکی لاله خیز از آرزو

هر که تخم آرزو در دل نکِشتپایمال دیگران چون سنگ و خشت

آرزو سرمایهٔ سلطان و میرآرزو جام جهان بین فقیر

آب و گل را آرزو آدم کندآرزو ما را ز خود محرم کند

چون شرر از خاک ما برمی‌جهدذره را پهنای گردون میدهد

پور آزر کعبه را تعمیر کرداز نگاهی خاک را اکسیر کرد

تو خودی اندر بدن تعمیر کنمشت خاک خویش را اکسیر کن

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید

شهر کابل خطهٔ جنت نظیرآب حیوان از رگ تاکش بگیر

چشم صائب از سوادش سرمه چینروشن و پاینده باد آن سر زمین

در ظلام شب سمن زارش نگربر بساط سبزه می غلطد سحر

آن دیار خوش سواد ، آن پاک بومباد او خوشتر ز باد شام و روم

آب او براق و خاکش تابناکزنده از موج نسیمش ، مرده خاک

ناید اندر حرف و صوت اسرار اوآفتابان خفته در کهسار او

ساکنانش سیر چشم و خوش گهرمثل تیغ از جوهر خود بی خبر

قصر سلطانی که نامش دلگشاستزائران را گرد راهش کیمیاست

شاه را دیدم در آن کاخ بلندپیش سلطانی فقیری دردمند

خلق او اقلیم دلها را گشودرسم و آئین ملوک آنجا نبود

من حضور آن شه والا گهربینوا مردی به دربار عمر

جانم از سوز کلامش در گدازدست او بوسیدم از راه نیاز

پادشاهی خوش کلام و ساده پوشسخت کوش و نرم خوی و گرم جوش

صدق و اخلاص از نگاهش آشکاردین و دولت از وجودش استوار

خاکی و از نوریان پاکیزه تراز مقام فقر و شاهی باخبر

در نگاهش روزگار شرق و غربحکمت او راز دار شرق و غرب

شهر یاری چون حکیمان نکته دانرازدان مد و جزر امتان

پرده ها از طلعت معنی گشودنکته های ملک و دین را وانمود

گفت «از آن آتش که داری در بدنمن ترا دانم عزیز خویشتن

هر که او را از محبت رنگ و بوستدر نگاهم هاشم و محمود اوست»

در حضور آن مسلمان کریمهدیه آوردم ز قرآن عظیم

گفتم «این سرمایهٔ اهل حق استدر ضمیر او حیات مطلق است

اندرو هر ابتدا را انتها استحیدر از نیروی او خیبر گشاست»

نشهٔ حرفم بخون او دویددانه دانه اشک از چشمش چکید

گفت «نادر در جهان بیچاره بوداز غم دین و وطن آواره بود

کوه و دشت از اضطرابم بیخبراز غمان بی حسابم بی خبر

ناله با بانگ هزار آمیختماشک با جوی بهار آمیختم

غیر قرآن غمگسار من نبودقوتش هر باب را بر من گشود»

گفتگوی خسرو والا نژادباز با من جذبهٔ سرشار داد

وقت عصر آمد صدای الصلوتآن که مؤمن را کند پاک از جهات

انتهای عاشقان سوز و گدازکردم اندر اقتدای او نماز

رازهای آن قیام و آن سجودجز به بزم محرمان نتوان گشود

بر مزار شهنشاه بابر خلد آشیانی

بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد استدرون پردهٔ او نغمه نیست فریاد است

زمانه کهنه بتان را هزار بار آراستمن از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است

درفش ملت عثمانیان دوباره بلندچه گویمت که به تیموریان چه افتاد است

خوشا نصیب که خاک تو آرمید اینجاکه این زمین ز طلسم فرنگ آزاد است

هزار مرتبه کابل نکوتر از دهلی استکه آن عجوزه عروس هزار داماد است

درون دیده نگه دارم اشک خونین راکه من فقیرم و این دولت خدا داد است

اگرچه پیر حرم ورد لااله داردکجا نگاه که برنده تر ز پولاد است

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی

از نوازشهای سلطان شهیدصبح و شامم ، صبح و شام روز عید

نکته سنج خاوران هندی فقیرمیهمان خسرو کیوان سریر

تا ز شهر خسروی کردم سفرشد سفر بر من سبکتر از حضر

سینه بگشادم به آن بادی که پارلاله رست از فیض او در کوهسار

آه غزنی آن حریم علم و فنمرغزار شیر مردان کهن

دولت محمود را زیبا عروساز حنا بندان او دانای طوس

خفته در خاکش حکیم غزنویاز نوای او دل مردان قوی

آن «حکیم غیب» ، آن صاحب مقام«ترک جوش» رومی از ذکرش تمام

من ز پیدا او ز پنهان در سرورهر دو را سرمایه از ذوق حضور

او نقاب از چهره ایمان گشودفکر من تقدیر مؤمن وانمود

هر دو را از حکمت قرآن سبقاو ز حق گوید من از مردان حق

در فضای مرقد او سوختمتا متاع ناله ئی اندوختم

گفتم ای بینندهٔ اسرار جانبر تو روشن این جهان و آن جهان

عصر ما وارفتهٔ آب و گل استاهل حق را مشکل اندر مشکل است

مؤمن از افرنگیان دید آنچه دیدفتنه ها اندر حرم آمد پدید

تا نگاه او ادب از دل نخوردچشم او را جلوهٔ افرنگ برد

ای «حکیم غیب» ، امام عارفانپخته از فیض تو خام عارفان

آنچه اندر پردهٔ غیب است گویبو که آب رفته باز آید بجوی

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد

رازدان خیر و شر گشتم ز فقرزنده و صاحب نظر گشتم ز فقر

یعنی آن فقری که داند راه رابیند از نور خودی الله را

اندرون خویش جوید لاالهدر ته شمشیر گوید لااله

فکر جان کن چون زنان بر تن متنهمچو مردان گوی در میدان فکن

سلطنت اندر جهان آب و گلقیمت او قطره ئی از خون دل

مؤمنان زیر سپهر لاجوردزنده از عشقند و نی از خواب و خورد

می ندانی عشق و مستی از کجاست؟این شعاع آفتاب مصطفی است

زنده ئی تا سوز او در جان تستاین نگهدارندهٔ ایمان تست

با خبر شو از رموز آب و گلپس بزن بر آب و گل اکسیر دل

دل ز دین سر چشمهٔ هر قوت استدین همه از معجزات صحبت است

دین مجو اندر کتب ای بیخبرعلم و حکمت از کتب ، دین از نظر

بوعلی دانندهٔ آب و گل استبیخبر از خستگیهای دل است

نیش و نوش بوعلی سینا بهلچاره سازیهای دل از اهل دل

مصطفی بحر است و موج او بلندخیز و این دریا بجوی خویش بند

مدتی بر ساحلش پیچیده ئیلطمه های موج او نادیده ئی

یک زمان خود را به دریا در فکنتا روان رفته باز آید بتن

ای مسلمان جز براه حق مروناامید از رحمت عامی مشو

پرده بگذار آشکارائی گزینتا بلرزد از سجود تو زمین

دوش دیدم فطرت بیتاب راروح آن هنگامهٔ اسباب را

چشم او بر زشت و خوب کائناتدر نگاه او غیوب کائنات

دست او با آب و خاک اندر ستیزآن بهم پیوسته و این ریز ریز

گفتمش در جستجوی کیستی؟در تلاش تار و پوی کیستی؟

گفت از حکم خدای ذوالمننآدمی نو سازم از خاک کهن

مشت خاکی را بصد رنگ آزمودپی به پی تابید و سنجید و فزود

آخر او را آب و رنگ لاله دادلااله اندر ضمیر او نهاد

باش تا بینی بهار دیگریاز بهار پاستان رنگین تری

هر زمان تدبیرها دارد رقیبتا نگیری از بهار خود نصیب

بر درون شاخ گل دارم نظرغنچه ها را دیده ام اندر سفر

لاله را در وادی و کوه و دمناز دمیدن باز نتوان داشتن

بشنود مردی که صاحب جستجوستنغمه ئی را کو هنوز اندر گلوست

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه

خیزد از دل ناله ها بی اختیارآه ! آن شهری که اینجا بود پار

آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایستآن شکوه و فال و فر افسانه ایست

گنبدی ، در طوف او چرخ برینتربت سلطان محمود است این

آنکه چون کودک لب از کوثر بشستگفت در گهواره نام او نخست

برق سوزان تیغ بی زنهار اودشت و در لرزنده از یلغار او

زیر گردون آیت الله رایتشقدسیان قرآن سرا بر تربتش

شوخی فکرم مرا از من ربودتا نبودم در جهان دیر و زود

رخ نمود از سینه ام آن آفتابپردگیها از فروغش بی حجاب

مهر گردون از جلالش در رکوعاز شعاعش دوش میگردد طلوع

وارهیدم از جهان چشم و گوشفاش چون امروز دیدم صبح دوش

شهر غزنین یک بهشت رنگ و بوآب جوها نغمه خوان در کاخ و کو

قصر های او قطار اندر قطارآسمان با قبه هایش هم کنار

نکته سنج طوس را دیدم ببزملشکر محمود را دیدم به رزم

روح سیر عالم اسرار کردتا مرا شوریده ئی بیدار کرد

آنهمه مشتاقی و سوز و سروردر سخن چون رند بی پروا جسور

تخم اشکی اندر آن ویرانه کاشتگفتگوها با خدای خویش داشت

تا نبودم بیخبر از راز اوسوختم از گرمی آواز او

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

لاله بهر یک شعاع آفتابدارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب

چون بهار او را کند عریان و فاشگویدش جز یک نفس اینجا مباش

هر دو آمد یکدگر را ساز و برگمن ندانم زندگی خوشتر که مرگ

زندگی پیهم مصاف نیش و نوشرنگ و نم امروز را از خون دوش

الامان از مکر ایام الامانالامان از صبح و از شام الامان

ای خدا ای نقشبند جان و تنبا تو این شوریده دارد یک سخن

فتنه ها بینم درین دیر کهنفتنه ها در خلوت و در انجمن

عالم از تقدیر تو آمد پدیدیا خدای دیگر او را آفرید

ظاهرش صلح و صفا باطن ستیزاهل دل را شیشهٔ دل ریز ریز

صدق و اخلاص و صفا ، باقی نماند«آن قدح بشکست و آن ساقی نماند»

چشم تو بر لاله رویان فرنگآدم از افسونشان بی آب و رنگ

از که گیرد ربط و ضبط این کائنات؟ای شهید عشوه لات و منات

مرد حق آن بندهٔ روشن نفسنایب تو در جهان او بود و بس

او به بند نقره و فرزند و زنگر توانی ، سومنات او شکن

این مسلمان از پرستاران کیستدر گریبانش یکی هنگامه نیست

سینه اش بی سوز و جانش بی خروشاو سرافیل است و صور او خموش

قلب او نا محکم و جانش نژنددر جهان کالای او نا ارجمند

در مصاف زندگانی بی ثباتدارد اندر آستین لات و منات

مرگ را چون کافران داند هلاکآتش او کم بها مانند خاک

شعله ئی از خاک او باز آفرینآن طلب آن جستجو باز آفرین

باز جذب اندرون او را بدهآن جنون ذوفنون او را بده

شرق را کن از وجودش استوارصبح فردا از گریبانش برآر

بحر احمر را بچوب او شکافاز شکوهش لرزه ئی افکن به قاف

قندهار و زیارت خرقه مبارک

قندهار آن کشور مینو سواداهل دل را خاک او خاک مراد

رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب هاآب ها تابنده چون سیماب ها

لاله ها در خلوت کهسار هانارها یخ بسته اندر نارها

کوی آن شهر است ما را کوی دوستساربان بر بند محمل سوی دوست

می سرایم دیگر از یاران نجداز نوائی ، ناقه را آرم به وجد

غزل

از دیر مغان آیم بی گردش صهباستدر منزل لا بودم از باده الا مست

دانم که نگاه او ظرف همه کس بیندکرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست

وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی بازپیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست

این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیرصد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست

دل را به چمن بردم از باد چمن افسردمیرد بخیابانها این لالهٔ صحرا مست

از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدادی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست

سینا است که فاران است یارب چه مقام است اینهر ذره خاک من چشمی است تماشا مست

خرقهٔ آن «برزخ لایبغیان»دیدمش در نکتهٔ «لی خرقتان»

دین او آئین او تفسیر کلدر جبین او خط تقدیر کل

عقل را او صاحب اسرار کردعشق را او تیغ جوهر دار کرد

کاروان شوق را او منزل استما همه یک مشت خاکیم او دل است

آشکارا دیدنش اسرای ماستدر ضمیرش مسجد اقصای ماست

آمد از پیراهن او بوی اوداد ما را نعره الله هو

با دل من شوق بی پروا چه کردبادهٔ پر زور با مینا چه کرد

رقصد اندر سینه از زور جنونتا ز راه دیده میآید برون

گفت «من جبریلم و نور مبین»پیش ازین او را ندیدم اینچنین

شعر رومی خواند و خندید و گریستیا رب این دیوانهٔ فرزانه کیست؟

در حرم با من سخن زندانه گفتاز می و مغ زاده و پیمانه گفت

گفتمش این حرف بیباکانه چیستلب فرو بند این مقام خامشی ست

من ز خون خویش پروردم تراصاحب آه سحر کردم ترا

بازیاب این نکته را ای نکته رسعشق مردان ضبط احوال است و بس

گفت عقل و هوش آزار دل استمستی و وارفتگی کار دل است

نعره ها زد تا فتاد اندر سجودشعلهٔ آواز او بود او نبود

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه

تربت آن خسرو روشن ضمیراز ضمیرش ملتی صورت پذیر

گنبد او را حرم داند سپهربا فروغ از طوف او سیمای مهر

مثل فاتح آن امیر صف شکنسکه ئی زد هم به اقلیم سخن

ملتی را داد ذوق جستجوقدسیان تسبیح خوان بر خاک او

از دل و دست گهر ریزی که داشتسلطنت ها برد و بی پروا گذاشت

نکته سنج و عارف و شمشیر زنروح پاکش با من آمد در سخن

گفت می دانم مقام تو کجاستنغمهٔ تو خاکیان را کیمیاست

خشت و سنگ از فیض تو دارای دلروشن از گفتار تو سینای دل

پیش ما ای آشنای کوی دوستیک نفس بنشین که داری بوی دوست

ایخوش آن کو از خودی آئینه ساختوندر آن آئینه عالم را شناخت

پیر گردید این زمین و این سپهرماه کور از کور چشمیهای مهر

گرمی هنگامه ئی می بایدشتا نخستین رنگ و بو باز آیدش

بندهٔ مؤمن سرافیلی کندبانگ او هر کهنه را برهم زند

ای ترا حق داد جان ناشکیبتو ز سر ملک و دین داری نصیب

فاش گو با پور نادر فاش گویباطن خود را به ظاهر فاش گوی

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده‘ الله بنصره»

ای قبای پادشاهی بر تو راستسایهٔ تو خاک ما را کیمیاست

خسروی را از وجود تو عیارسطوت تو ملک و دولت را حصار

از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفرتخت احمد شاه را شانی دگر

سینه ها بی مهر تو ویرانه بهاز دل و از آرزو بیگانه به

آبگون تیغی که داری در کمرنیم شب از تاب او گردد سحر

نیک میدانم که تیغ نادر استمن چه گویم باطن او ظاهر است

حرف شوق آورده ام از من پذیراز فقیری رمز سلطانی بگیر

ای نگاه تو ز شاهین تیز ترگرد این ملک خدا دادی نگر

این که می بینیم از تقدیر کیستچیست آن چیزی که میبایست و نیست

روز و شب آئینهٔ تدبیر ماستروز و شب آئینهٔ تقدیر ماست

با تو گویم ای جوان سخت کوشچیست فردا؟ دختر امروز و دوش

هر که خود را صاحب امروز کردگرد او گردد سپهر گرد گرد

او جهان رنگ و بو را آبروستدوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست

مرد حق سرمایهٔ روز و شب استزانکه او تقدیر خود را کوکب است

بندهٔ صاحب نظر پیر اممچشم او بینای تقدیر امم

از نگاهش تیز تر شمشیر نیستما همه نخچیر ، او نخچیر نیست

لرزد از اندیشهٔ آن پخته کارحادثات اندر بطون روزگار

چون پدر اهل هنر را دوست داربندهٔ صاحب نظر را دوست دار

همچو آن خلد آشیان بیدار زیسخت کوش و پر دم و کرار زی

می شناسی معنی کرار چیست؟این مقامی از مقامات علی است

امتان را در جهان بی ثباتنیست ممکن جز به کراری حیات

سر گذشت آل عثمان را نگراز فریب غربیان خونین جگر

تا ز کراری نصیبی داشتنددر جهان ، دیگر علم افراشتند

مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟همت او بوی کراری نداشت

مشت خاکش آنچنان گردیده سردگرمی آواز من کاری نکرد

ذکر و فکر نادری در خون تستقاهری با دلبری در خون تست

ای فروغ دیدهٔ برنا و پیرسرکار از هاشم و محمود گیر

هم از آن مردی که اندر کوه و دشتحق ز تیغ او بلند آوازه گشت

روز ها ، شب ها تپیدن میتوانعصر دیگر آفریدن میتوان

صد جهان باقی است در قرآن هنوزاندر آیاتش یکی خود را بسوز

باز افغان را از آن سوزی بدهعصر او را صبح نو روزی بده

ملتی گم گشتهٔ کوه و کمراز جبینش دیده ام چیزی دگر

زانکه بود اندر دل من سوز و دردحق ز تقدیرش مرا آگاه کرد

کاروبارش را نکو سنجیده امآنچه پنهان است پیدا دیده ام

مرد میدان زنده از الله هوستزیر پای او جهان چار سوست

بنده ئی کو دل بغیرالله نبستمی توان سنگ از زجاج او شکست

او نگنجد در جهان چون و چندتهمت ساحل به این دریا مبند

چون ز روی خویش بر گیرد حجاباو حسابست او ثوابست او عذاب

برگ و ساز ما کتاب و حکمت استاین دو قوت اعتبار ملت است

آن فتوحات جهان ذوق و شوقاین فتوحات جهان تحت و فوق

هر دو انعام خدای لایزالمؤمنان را آن جمال است این جلال

حکمت اشیا فرنگی زاد نیستاصل او جز لذت ایجاد نیست

نیک اگر بینی مسلمان زاده استاین گهر از دست ما افتاده است

چون عرب اندر اروپا پر گشادعلم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرا نشینان کاشتندحاصلش افرنگیان برداشتند

این پری از شیشه اسلاف ماستباز صیدش کن که او از قاف ماست

لیکن از تهذیب لا دینی گریززانکه او با اهل حق دارد ستیز

فتنه ها این فتنه پرداز آوردلات و عزی در حرم باز آورد

از فسونش دیدهٔ دل نا بصیرروح از بی آبی او تشنه میر

لذت بیتابی از دل می بردبلکه دل زین پیکر گل می برد

کهنه دزدی غارت او برملا ستلاله می نالد که داغ من کجاست

حق نصیب تو کند ذوق حضورباز گویم آنچه گفتم در زبور

«مردن و هم زیستن ای نکته رساین همه از اعتبارات است و بس

مرد کر سوز نوا را مرده ئیلذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کورپیش رنگی زنده در گور است کور

روح باحق زنده و پاینده استورنه این را مرده ، آن را زنده است

آنکه «حی لایموت» آمد حق استزیستن با حق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیستگرچه کس در ماتم او زار نیست»

برخور از قرآن اگر خواهی ثباتدر ضمیرش دیده ام آب حیات

می دهد ما را پیام «لاتخف»می رساند بر مقام لاتخف

قوت سلطان و میر از لاالههیبت مرد فقیر از لااله

تا دو تیغ لا و الا داشتیمماسوی الله را نشان نگذاشتیم

خاوران از شعلهٔ من روشن استای خنک مردی که در عصر من است

از تب و تابم نصیب خود بگیربعد ازین ناید چو من مرد فقیر

گوهر دریای قرآن سفته امشرح رمز «صبغة الله» گفته ام

با مسلمانان غمی بخشیده امکهنه شاخی را نمی بخشیده ام

عشق من از زندگی دارد سراغعقل از صهبای من روشن ایاغ

نکته های خاطر افروزی که گفت؟با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟

همچو نی نالیدم اندر کوه و دشتتا مقام خویش بر من فاش گشت

حرف شوق آموختم وا سوختمآتش افسرده باز افروختم

با من آه صبحگاهی داده اندسطوت کوهی به کاهی داده اند

دارم اندر سینه نور لاالهدر شراب من سرور لااله

فکر من گردون مسیر از فیض اوستجوی ساحل ناپذیر از فیض اوست

پس بگیر از باده من یک دو جامتا درخشی مثل تیغ بی نیام

The end.