پس چه باید کرد ای اقوام شرق · علامہ محمد اقبال

Chapter 1: پس چه باید کرد ای اقوام شرق

بخوانندهٔ کتاب

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشقکه در حرم خطری از بغاوت خرد است

زمانه هیچ نداند حقیقت او راجنون قباست که موزون بقامت خرد است

به آن مقام رسیدم چو در برش کردمطواف بام و در من سعادت خرد است

گمان مبر که خرد را حساب و میزان نیستنگاه بندهٔ مؤمن قیامت خرد است

تمهید

پیر رومی مرشد روشن ضمیرکاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر ز ماه و آفتابخیمه را از کهکشان سازد طناب

نور قرآن در میان سینه اشجام جم شرمنده از آئینه اش

از نی آن نی نواز پاکزادباز شوری در نهاد من فتاد

گفت «جانها محرم اسرار شدخاور از خواب گران بیدار شد

جذبه های تازه او را داده اندبندهای کهنه را بگشاده اند

جز تو ای دانای اسرار فرنگکس نکو ننشست در نار فرنگ

باش مانند خلیل الله مستهر کهن بتخانه را باید شکست

امتان را زندگی جذب درونکم نظر این جذب را گوید جنون

هیچ قومی زیر چرخ لاجوردبی جنون ذوفنون کاری نکرد

مؤمن از عزم و توکل قاهر استگر ندارد این دو جوهر کافر است

خیر را او باز میداند ز شراز نگاهش عالمی زیر و زبر

کوهسار از ضربت او ریز ریزدر گریبانش هزاران رستخیز

تا می از میخانهٔ من خورده ئیکهنگی را از تماشا برده ئی

در چمن زی مثل بو مستور و فاشدر میان رنگ پاک از رنگ باش

عصر تو از رمز جان آگاه نیستدین او جز حب غیر الله نیست

فلسفی این رمز کم فهمیده استفکر او بر آب و گل پیچیده است

دیده از قندیل دل روشن نکردپس ندید الا کبود و سرخ و زرد

ای خوش آن مردی که دل با کس ندادبند غیر الله را از پا گشاد

سر شیری را نفهمد گاو و میشجز به شیران کم بگو اسرار خویش

با حریف سفله نتوان خورد میگرچه باشد پادشاه روم و ری

یوسف ما را اگر گرگی بردبه که مردی ناکسی او را خرد

اهل دنیا بی تخیل بی قیاسبوریا بافان اطلس ناشناس

اعجمی مردی چه خوش شعری سرودسوزد از تأثیر او جان در وجود

«نالهٔ عاشق بگوش مردم دنیابانگ مسلمانی و دیار فرنگ است»

معنی دین و سیاست باز گویاهل حق را زین دو حکمت باز گوی

«غم خور و نان غم افزایان مخورزانکه عاقل غم خورد کودک شکر»

رومی

خرقه خود بار است بر دوش فقیرچون صبا جز بوی گل سامان مگیر

قلزمی با دشت و در پیهم ستیزشبنمی خود را به گلبرگی بریز

سر حق بر مرد حق پوشیده نیستروح مؤمن هیچ میدانی که چیست؟

قطرهٔ شبنم که از ذوق نمودعقدهٔ خود را بدست خود گشود

از خودی اندر ضمیر خود نشسترخت خویش از خلوت افلاک بست

رخ سوی دریای بی پایان نکردخویشتن را در صدف پنهان نکرد

اندر آغوش سحر یکدم تپیدتا بکام غنچهٔ نورس چکید»

خطاب به مهر عالمتاب

ای امیر خاور ای مهر منیرمی کنی هر ذره را روشن ضمیر

از تو این سوز و سرور اندر وجوداز تو هر پوشیده را ذوق نمود

می رود روشنتر از دست کلیمزورق زرین تو در جوی سیم

پرتو تو ماه را مهتاب دادلعل را اندر دل سنگ آب داد

لاله را سوز درون از فیض تستدر رگ او موج خون از فیض تست

نرگسان صد پرده را بر می دردتا نصیبی از شعاع تو برد

خوش بیا صبح مراد آورده ئیهر شجر را نخل سینا کرده ئی

تو فروغ صبح و من پایان روزدر ضمیر من چراغی بر فروز

تیره خاکم را سراپا نور کندر تجلی های خود مستور کن

تا بروز آرم شب افکار شرقبر فروزم سینهٔ احرار شرق

از نوائی پخته سازم خام راگردش دیگر دهم ایام را

فکر شرق آزاد گردد از فرنگاز سرود من بگیرد آب و رنگ

زندگی از گرمی ذکر است و بسحریت از عفت فکر است و بس

چون شود اندیشهٔ قومی خرابناسره گردد بدستش سیم ناب

میرد اندر سینه اش قلب سلیمدر نگاه او کج آید مستقیم

بر کران از حرب و ضرب کائناتچشم او اندر سکون بیند حیات

موج از دریاش کم گردد بلندگوهر او چون خزف نا ارجمند

پس نخستین بایدش تطهیر فکربعد از آن آسان شود تعمیر فکر

حکمت کلیمی

تا نبوت حکم حق جاری کندپشت پا بر حکم سلطان میزند

در نگاهش قصر سلطان کهنه دیرغیرت او بر نتابد حکم غیر

پخته سازد صحبتش هر خام راتازه غوغائی دهد ایام را

درس او «الله بس باقی هوس»تا نیفتد مرد حق در بند کس

از نم او آتش اندر شاخ تاکدر کف خاک از دم او جان پاک

معنی جبریل و قرآن است اوفطرة الله را نگهبان است او

حکمتش برتر ز عقل ذوفنوناز ضمیرش امتی آید برون

حکمرانی بی نیاز از تخت و تاجبی کلاه و بی سپاه و بی خراج

از نگاهش فرودین خیزد ز دیدرد هر خم تلخ تر گردد ز می

اندر آه صبحگاه او حیاتتازه از صبح نمودش کائنات

بحر و بر از زور طوفانش خرابدر نگاه او پیام انقلاب

درس «لا خوف علیهم» می دهدتا دلی در سینهٔ آدم نهد

عزم و تسلیم و رضا آموزدشدر جهان مثل چراغ افروزدش

من نمیدانم چه افسون می کندروح را در تن دگرگون می کند

صحبت او هر خزف را در کندحکمت او هر تهی را پر کند

بندهٔ درمانده را گوید که خیزهر کهن معبود را کن ریز ریز»

مرد حق افسون این دیر کهناز دو حرف «ربی الاعلی» شکن

فقر خواهی از تهی دستی منالعافیت در حال و نی در جاه و مال

صدق و اخلاص و نیاز و سوز و دردنی زر و سیم و قماش سرخ و زرد

بگذر از کاؤس و کی ای زنده مردطوف خود کن گرد ایوانی مگرد

از مقام خویش دور افتاده ئیکرگسی کم کن که شاهین زاده ئی

مرغک اندر شاخسار بوستانبر مراد خویش بندد آشیان

تو که داری فکرت گردون مسیرخویش را از مرغکی کمتر مگیر

دیگر این نه آسمان تعمیر کنبر مراد خود جهان تعمیر کن

چون فنا اندر رضای حق شودبندهٔ مؤمن قضای حق شود

چار سوی با فضای نیلگوناز ضمیر پاک او آید برون

در رضای حق فنا شو چون سلفگوهر خود را برون آر از صدف

در ظلام این جهان سنگ و خشتچشم خود روشن کن از نور سرشت

تا نگیری از جلال حق نصیبهم نیابی از جمال حق نصیب

ابتدای عشق و مستی قاهری استانتهای عشق و مستی دلبری است

مرد مؤمن از کمالات وجوداو وجود و غیر او هر شی نمود

گر بگیرد سوز و تاب از لاالهجز بکام او نگردد مهر و مه

حکمت فرعونی

حکمت ارباب دین کردم عیانحکمت ارباب کین را هم بدان

حکمت ارباب کین مکر است و فنمکر و فن تخریب جان ، تعمیر تن

حکمتی از بند دین آزاده ئیاز مقام شوق دور افتاده ئی

مکتب از تدبیر او گیرد نظامتا بکام خواجه اندیشد غلام

شیخ ملت با حدیث دلنشینبر مراد او کند تجدید دین

از دم او وحدت قومی دو نیمکس حریفش نیست جز چوب کلیم

وای قومی کشتهٔ تدبیر غیرکار او تخریب خود تعمیر غیر

می شود در علم و فن صاحب نظراز وجود خود نگردد با خبر

نقش حق را از نگین خود سترددر ضمیرش آرزوها زاد و مرد

بی نصیب آمد ز اولاد غیورجان بتن چون مرده ئی در خاک گور

از حیا بیگانه پیران کهننوجوانان چون زنان مشغول تن

در دل شان آرزوها بی ثباتمرده زایند از بطون امهات

دختران او بزلف خود اسیرشوخ چشم و خود نما و خرده گیر

ساخته پرداخته دل باختهابروان مثل دو تیغ آخته

ساعد سیمین شان عیش نظرسینهٔ ماهی بموج اندر نگر

ملتی خاکستر او بی شررصبح او از شام او تاریکتر

هر زمان اندر تلاش ساز و برگکار او فکر معاش و ترس مرگ

منعمان او بخیل و عیش دوستغافل از مغزاند و اندر بند پوست

قوت فرمانروا معبود اودر زیان دین و ایمان سود او

از حد امروز خود بیرون نجستروزگارش نقش یک فردا نبست

از نیاکان دفتری اندر بغلالامان از گفته های بی عمل

دین او عهد وفا بستن بغیریعنی از خشت حرم تعمیر دیر

آه قومی دل ز حق پرداختهمرد و مرگ خویش را نشناخته

لا اله الا الله

نکته ئی میگویم از مردان حالامتان را «لا» جلال «الا» جمال

لا و الا احتساب کائناتلا و الا فتح باب کائنات

هر دو تقدیر جهان کاف و نونحرکت از لا زاید از الا سکون

تا نه رمز لااله آید بدستبند غیر الله را نتوان شکست

در جهان آغاز کار از حرف لاستاین نخستین منزل مرد خداست

ملتی کز سوز او یک دم تپیداز گل خود خویش را باز آفرید

پیش غیر الله «لا» گفتن حیاتتازه از هنگامهٔ او کائنات

از جنونش هر گریبان چاک نیستدر خور این شعله هر خاشاک نیست

جذبهٔ او در دل یک زنده مردمی کند صد ره نشین را ره نورد

بنده را با خواجه خواهی در ستیزتخم «لا» در مشت خاک او بریز

هر کرا این سوز باشد در جگرهولش از هول قیامت بیشتر

لا مقام ضربهای پی به پیاین غو رعد است نی آواز نی

ضرب او هر «بود» را سازد «نبود»تا برون آئی ز گرداب وجود

با تو میگویم ز ایام عربتا بدانی پخته و خام عرب

ریز ریز از ضرب او لات و مناتدر جهات آزاد از بند جهات

هر قبای کهنه چاک از دست اوقیصر و کسری هلاک از دست او

گاه دشت از برق و بارانش بدردگاه بحر از زور طوفانش بدرد

عالمی در آتش او مثل خساین همه هنگامه «لا» بود و بس

اندرین دیر کهن پیهم تپیدتا جهانی تازه ئی آمد پدید

بانگ حق از صبح خیزیهای اوستهر چه هست از تخم ریزیهای اوست

اینکه شمع لاله روشن کرده انداز کنار جوی او آورده اند

لوح دل از نقش غیر الله شستاز کف خاکش دو صد هنگامه رست

همچنان بینی که در دور فرنگبندگی با خواجگی آمد به جنگ

روس را قلب و جگر گردیده خوناز ضمیرش حرف «لا» آمد برون

آن نظام کهنه را برهم زد استتیز نیشی بر رگ عالم زد است

کرده ام اندر مقاماتش نگهلا سلاطین ، لا کلیسا ، لا اله

فکر او در تند باد «لا» بماندمرکب خود را سوی «الا» نراند

آیدش روزی که از زور جنونخویش را زین تند باد آرد برون

در مقام «لا» نیاساید حیاتسوی الا می خرامد کائنات

لا و الا ساز و برگ امتاننفی بی اثبات مرگ امتان

در محبت پخته کی گردد خلیلتا نگردد لا سوی الا دلیل

ایکه اندر حجره ها سازی سخننعره لا پیش نمرودی بزن

این که می بینی نیرزد با دو جواز جلال لا اله آگاه شو

هر که اندر دست او شمشیر لاستجمله موجودات را فرمانرواست

فقر

چیست فقر ای بندگان آب و گلیک نگاه راه بین یک زنده دل

فقر کار خویش را سنجیدن استبر دو حرف لا اله پیچیدن است

فقر خیبر گیر با نان شعیربستهٔ فتراک او سلطان و میر

فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاستما امینیم این متاع مصطفی است

فقر بر کروبیان شبخون زندبر نوامیس جهان شبخون زند

بر مقام دیگر اندازد ترااز زجاج ، الماس می سازد ترا

برگ و ساز او ز قرآن عظیممرد درویشی نگنجد در گلیم

گرچه اندر بزم کم گوید سخنیک دم او گرمی صد انجمن

بی پران را ذوق پروازی دهدپشه را تمکین شهبازی دهد

با سلاطین در فتد مرد فقیراز شکوه بوریا لرزد سریر

از جنون می افکند هوئی به شهروا رهاند خلق را از جبر و قهر

می نگیرد جز به آن صحرا مقامکاندرو شاهین گریزد از حمام

قلب او را قوت از جذب و سلوکپیش سلطان نعره او «لاملوک»

آتش ما سوزناک از خاک اوشعله ترسد از خس و خاشاک او

بر نیفتد ملتی اندر نبردتا درو باقیست یک درویش مرد

آبروی ما ز استغنای اوستسوز ما از شوق بی پروای اوست

خویشتن را اندر این آئینه بینتا ترا بخشند سلطان مبین

حکمت دین دل نوازیهای فقرقوت دین بی نیازیهای فقر

مؤمنان را گفت آن سلطان دین«مسجد من این همه روی زمین»

الامان از گردش نه آسمانمسجد مؤمن بدست دیگران

سخت کوشد بندهٔ پاکیزه کیشتا بگیرد مسجد مولای خویش

ایکه از ترک جهان گوئی ، مگوترک این دیر کهن تسخیر او

راکبش بودن ازو وارستن استاز مقام آب و گل برجستن است

صید مؤمن این جهان آب و گلباز را گوئی که صید خود بهل

حل نشد این معنی مشکل مراشاهین از افلاک بگریزد چرا

وای آن شاهین که شاهینی نکردمرغکی از چنگ او نامد بدرد

درکنامی ماند زار و سرنگونپر نزد اندر فضای نیلگون

فقر قرآن احتساب هست و بودنی رباب و مستی و رقص و سرود

فقر مؤمن چیست؟ تسخیر جهاتبنده از تأثیر او مولا صفات

فقر کافر خلوت دشت و در استفقر مؤمن لرزهٔ بحر و بر است

زندگی آنرا سکون غار و کوهزندگی این را ز مرگ باشکوه

آن خدارا جستن از ترک بدناین خودی را بر فسان حق زدن

آن خودی را کشتن و وا سوختناین خودی را چون چراغ افروختن

فقر چون عریان شود زیر سپهراز نهیب او بلرزد ماه و مهر

فقر عریان گرمی بدر و حنینفقر عریان بانگ تکبیر حسین

فقر را تا ذوق عریانی نماندآن جلال اندر مسلمانی نماند

وای ما ای وای این دیر کهنتیغ لا در کف نه تو داری نه من

دل ز غیر الله بپرداز ایجواناین جهان کهنه در باز ایجوان

تا کجا بی غیرت دین زیستنای مسلمان مردن است این زیستن

مرد حق باز آفریند خویش راجز به نور حق نبیند خویش را

بر عیار مصطفی خود را زندتا جهانی دیگری پیدا کند

آه زان قومی که از پا برفتادمیر و سلطان زاد و درویشی نزاد

داستان او مپرس از من که منچون بگویم آنچه ناید در سخن

در گلویم گریه ها گردد گرهاین قیامت اندرون سینه به

مسلم این کشور از خود ناامیدعمر ها شد با خدا مردی ندید

لاجرم از قوت دین بدظن استکاروان خویش را خود رهزن است

از سه قرن این امت خوار و زبونزنده بی سوز و سرور اندرون

پست فکر و دون نهاد و کور ذوقمکتب و ملای او محروم شوق

زشتی اندیشه او را خوار کردافتراق او را ز خود بیزار کرد

تا نداند از مقام و منزلشمرد ذوق انقلاب اندر دلش

طبع او بی صحبت مرد خبیرخسته و افسرده و حق ناپذیر

بندهٔ رد کردهٔ مولاست اومفلس و قلاش و بی پرواست او

نی بکف مالی که سلطانی بردنی بدل نوری که شیطانی برد

شیخ او لرد فرنگی را مریدگرچه گوید از مقام با یزید

گفت دین را رونق از محکومی استزندگانی از خودی محرومی است

دولت اغیار را رحمت شمردرقص ها گرد کلیسا کرد و مرد

ای تهی از ذوق و شوق و سوز و دردمی شناسی عصر ما با ما چه کرد

عصر ما ما را ز ما بیگانه کرداز جمال مصطفی بیگانه کرد

سوز او تا از میان سینه رفتجوهر آئینه از آئینه رفت

باطن این عصر را نشناختیداو اول خویش را در باختی

تا دماغ تو به پیچاکش فتادآرزوی زنده ئی در دل نزاد

احتساب خویش کن از خود مرویکدو دم از غیر خود بیگانه شو

تا کجا این خوف و وسواس و هراساندر این کشور مقام خود شناس

این چمن دارد بسی شاخ بلندبر نگون شاخ آشیان خود مبند

نغمه داری در گلو ای بیخبرجنس خود بشناس و با زاغان مپر

خویشتن را تیزی شمشیر دهباز خود را در کف تقدیر ده

اندرون تست سیل بی پناهپیش او کوه گران مانند کاه

سیل را تمکین ز نا آسودن استیک نفس آسودنش نابودن است

من نه ملا ، نی فقیه نکته ورنی مرا از فقر و درویشی خبر

در ره دین تیز بین و سست گامپختهٔ من خام و کارم ناتمام

تا دل پر اضطرابم داده اندیک گره از صد گره بگشاده اند

«از تب و تابم نصیب خود بگیربعد ازین ناید چو من مرد فقیر»

مرد حر

مردِ حُر، محکم ز وِردِ «لاتَخَف»ما به میدانْ سر به جَیب، او سر به کف

مردِ حُر از «لااِلَهْ» روشنْ ضمیرمی نگردد بندهٔ سلطان و میر

مرد حُر چون اُشتران باری بَرَدمردِ حر باری بَرَد، خاری خورد

پای خود را آن‌چنان محکم نَهدنبضِ ره از سوز او بر می جَهَد

جان او پاینده تر گردد ز موتبانگ تکبیرش برون از حرف و صوت

هر که سنگِ راه را داند زُجاجگیرد آن درویش از سلطان، خراج

گرمی طبع تو از صَهبای اوستجوی تو پروردهٔ دریای اوست

پادشاهان در قَباهای حریرزرد رو از سهم آن عریان فقیر

سِرِّ دینْ ما را خبر، او را نظراو درون خانه، ما بیرون در

ما کلیسا دوست، ما مسجد فروشاو ز دست مصطفی پیمانه نوش

نی مُغان را بنده، نی ساغر به دستما تُهی پیمانه، او مست اَلَست

چهرهٔ گل از نَم او اَحمر استز آتش ما دود او روشن‌تر است

دارد اندر سینه تکبیر اُمَمدر جَبین اوست تقدیر اُمم

قبلهٔ ما گه کلیسا، گاه دِیراو نخواهد رزق خویش از دست غیر

ما همه عبد فرنگ او عَبدُه ُاو نگنجد در جهانِ رنگ و بو

صبح و شامِ ما به فکر ساز و برگآخرِ ما چیست؟ تلخی‌های مرگ

در جهانِ بی ثبات، او را ثباتمرگْ او را، از مقاماتِ حیات

اهل دل از صحبت ما مُضمَحِلگل ز فیضِ صحبتش، دارای دل

کار ما وابستهٔ تخمین و ظنّاو همه کردار و کم گوید سخن

ما گدایان، کوچهْ گَرد و فاقه مستفقر او از «لااِلَهْ» تیغی به دست

ما پرِ کاهی، اسیر گِردْ بادضَربش از کوهِ گران، جویی گشاد

محرم او شو، ز ما بیگانه شوخانه ویران باش و صاحبْ‌خانه شو

شِکوِه کم کُن از سپهرِ گِرد گَردزنده شو از صحبت آن زنده مرد

صحبت از علمِ کتابی خوش‌تر استصحبت مردانِ حُرّ، آدمْ‌گر است

مردِ حُرّ، دریای ژرف و بیکرانآبْ گیر از بحر و نیٖ از ناودان

سینهٔ این مرد، می جوشد چو دیگپیش او کوه گران، یک توده ریگ

روز صلح آن برگ و ساز انجمنهم چو باد فَروَدینْ اندر چمن

روزِ کین، آن محرم تقدیر خویشگورِ خود می کندد از شمشیر خویش

ای سرت گردم گریز از ما چو تیردامن او گیر و بی‌تابانه گیر

می نروید تخم دل از آب و گلبی نگاهی از خداوندانِ دل

اندر این عالم نَیارزی با خَسیتا نیاویزی بدامان کسی

در اسرار شریعت

نکته ها از پیر روم آموختمخویش را در حرف او واسوختم

مال را گر بهر دین باشی حمول«نعم مال صالح» گوید رسول (رومی)

گر نداری اندر این حکمت نظرتو غلام و خواجهٔ تو سیم و زر

از تهی دستان گشاد امتاناز چنین منعم فساد امتان

جدت اندر چشم او خوار است و بسکهنگی را او خریدار است و بس

در نگاهش ناصواب آمد صوابترسد از هنگامه های انقلاب

خواجه نان بندهٔ مزدور خوردآبروی دختر مزدور برد

در حضورش بنده می نالد چو نیبر لب او ناله های پی به پی

نی بجامش باده و نی در سبوستکاخها تعمیر کرد و خود بکوست

ایخوش آن منعم که چون درویش زیستدر چنین عصری خدا اندیش زیست

تا ندانی نکتهٔ اکل حلالبر جماعت زیستن گردد وبال

آه یورپ زین مقام آگاه نیستچشم او «ینظر بنور الله» نیست

او نداند از حلال و از حرامحکمتش خام است و کارش ناتمام

امتی بر امتی دیگر چرددانه این می کارد آن حاصل برد

از ضعیفان نان ربودن حکمتستاز تن شان جان ربودن حکمتست

شیوهٔ تهذیب نو آدم دری استپردهٔ آدم دری سوداگری است

این بنوک این فکر چالاک یهودنور حق از سینهٔ آدم ربود

تا ته و بالا نگردد این نظامدانش و تهذیب و دین ، سودای خام

آدمی اندر جهان خیر و شرکم شناسد نفع خود را از ضرر

کس نداند زشت و خوب کار چیستجادهٔ هموار و ناهموار چیست

شرع بر خیزد ز اعماق حیاتروشن از نورش ظلام کائنات

گر جهان داند حرامش را حرامتا قیامت پخته ماند این نظام

نیست این کار فقیهان ای پسربا نگاهی دیگری او را نگر

حکمش از عدلست و تسلیم و رضاستبیخ او اندر ضمیر مصطفی است

از فراق است آرزوها سینه تابتو نمانی چون شود او بی حجاب

از جدائی گرچه جان آید بلبوصل او کم جو رضای او طلب

مصطفی داد از رضای او خبرنیست در احکام دین چیزی دگر

تخت جم پوشیده زیر بوریاستفقر و شاهی از مقامات رضاست

حکم سلطان گیر و از حکمش منالروز میدان نیست روز قیل و قال

تا توانی گردن از حکمش مپیچتا نپیچد گردن از حکم تو هیچ

از شریعت احسن التقویم شووارث ایمان ابراهیم شو

پس طریقت چیست ای والاصفاتشرع را دیدن به اعماق حیات

فاش میخواهی اگر اسرار دینجز به اعماق ضمیر خود مبین

گر نبینی ، دین تو مجبوری استاینچنین دین از خدا مهجوری است

بنده تا حق را نبیند آشکاربر نمی آید ز جبر و اختیار

تو یکی در فطرت خود غوطه زنمرد حق شو بر ظن و تخمین متن

تا ببینی زشت و خوب کار چیستاندر این نه پردهٔ اسرار چیست

هر که از سر نبی گیرد نصیبهم به جبریل امین گردد قریب

ای که می نازی به قرآن عظیمتا کجا در حجره می باشی مقیم

در جهان اسرار دین را فاش کننکته شرع مبین را فاش کن

کس نگردد در جهان محتاج کسنکته شرع مبین این است و بس

مکتب و ملا سخنها ساختندمؤمنان این نکته را نشناختند

زنده قومی بود از تأویل مردآتش او در ضمیر او فسرد

صوفیان با صفا را دیده امشیخ مکتب را نکو سنجیده ام

عصر من پیغمبری هم آفریدآنکه در قرآن بغیر از خود ندید

هر یکی دانای قرآن و خبردر شریعت کم سواد و کم نظر

عقل و نقل افتاده در بند هوسمنبرشان منبر کاک است و بس

زین کلیمان نیست امید گشودآستین ها بی ید بیضا چه سود

کار اقوام و ملل ناید درستاز عمل بنما که حق در دست تست

اشکی چند بر افتراق هندیان

ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگزیستن تا کی چنان بی آب و رنگ

پیر مردان از فراست بی نصیبنوجوانان از محبت بی نصیب

شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیرخشت ما سرمایهٔ تعمیر غیر

زندگانی بر مراد دیگرانجاودان مرگست ، نی خواب گران

نیست این مرگی که آید ز آسمانتخم او می بالد ز اعماق جان

صید او نی مرده شو خواهد نه گورنی هجوم دوستان از نزد و دور

جامهٔ کس در غم او چاک نیستدوزخ او آنسوی افلاک نیست

در هجوم روز حشر او را مجوهست در امروز او فردای او

هر که اینجا دانه کشت اینجا درودپیش حق آن بنده را بردن چه سود

امتی کز آرزو نیشی نخوردنقش او را فطرت از گیتی سترد

اعتبار تخت و تاج از ساحری استسخت چون سنگ این زجاج از ساحریست

در گذشت از حکم این سحر مبینکافری از کفر ، دینداری ز دین

هندیان با یکدگر آویختندفتنه های کهنه باز انگیختند

تا فرنگی قومی از مغرب زمینثالث آمد در نزاع کفر و دین

کس نداند جلوهٔ آب از سرابانقلاب ای انقلاب ای انقلاب

ای ترا هر لحظه فکر آب و گلاز حضور حق طلب یک زنده دل

آشیانش گرچه در آب و گل استنه فلک سر گشته این یک دل است

تا نپنداری که از خاک است اواز بلندی های افلاک است او

این جهان او را حریم کوی دوستاز قبای لاله گیرد بوی دوست

هر نفس با روزگار اندر ستیزسنگ ره از ضربت او ریز ریز

آشنای منبر و دار است اوآتش خود را نگهدار است او

آب جوی و بحر ها دارد به برمی دهد موجش ز طوفانی خبر

زنده و پاینده بی نان تنورمیرد آن ساعت که گردد بی حضور

چون چراغ اندر شبستان بدنروشن از وی خلوت و هم انجمن

اینچنین دل ، خود نگر ، الله مستجز به درویشی نمی آید بدست

ای جوان دامان او محکم بگیردر غلامی زاده ئی آزاد میر

سیاسیات حاضره

می کند بند غلامان سخت ترحریت می خواند او را بی بصر

گرمی هنگامهٔ جمهور دیدپرده بر روی ملوکیت کشید

سلطنت را جامع اقوام گفتکار خود را پخته کرد و خام گفت

در فضایش بال و پر نتوان گشودبا کلیدش هیچ در نتوان گشود

گفت با مرغ قفس «ای دردمندآشیان در خانهٔ صیاد بند

هر که سازد آشیان در دشت و مرغاو نباشد ایمن از شاهین و چرغ»

از فسونش مرغ زیرک دانه مستناله ها اندر گلوی خود شکست

حریت خواهی به پیچاکش میفتتشنه میر و بر نم تاکش میفت

الحذر از گرمی گفتار اوالحذر از حرف پهلو دار او

چشم ها از سرمه اش بی نور تربندهٔ مجبور ازو مجبور تر

از شراب ساتگینش الحذراز قمار بدنشینش الحذر

از خودی غافل نگردد مرد حرحفظ خود کن حب افیونش مخور

پیش فرعونان بگو حرف کلیمتا کند ضرب تو دریا را دونیم

داغم از رسوائی این کارواندر امیر او ندیدم نور جان

تن پرست و جاه مست و کم نگهاندرونش بی نصیب از لااله

در حرم زاد و کلیسا را مریدپردهٔ ناموس ما را بر درید

دامن او را گرفتن ابلهی استسینهٔ او از دل روشن تهی است

اندرین ره تکیه بر خود کن که مردصید آهو با سگ کوری نکرد

آه از قومی که چشم از خویش بستدل به غیر الله داد ، از خود گسست

تا خودی در سینهٔ ملت بمردکوه ، کاهی کرد و باد او را ببرد

گرچه دارد لااله اندر نهاداز بطون او مسلمانی نزاد

آنکه بخشد بی یقینان را یقینآنکه لرزد از سجود او زمین

آنکه زیر تیغ گوید لاالهآنکه از خونش بروید لااله

آن سرور ، آن سوز مشتاقی نمانددر حرم صاحبدلی باقی نماند

ای مسلمان اندرین دیر کهنتا کجا باشی به بند اهرمن

جهد با توفیق و لذت در طلبکس نیابد بی نیاز نیم شب

زیستن تا کی به بحر اندر چو خسسخت شو چون کوه از ضبط نفس

گرچه دانا حال دل با کس نگفتاز تو درد خویش نتوانم نهفت

تا غلامم در غلامی زاده امز آستان کعبه دور افتاده ام

چون بنام مصطفی خوانم دروداز خجالت آب می گردد وجود

عشق میگوید که ای محکوم غیرسینهٔ تو از بتان مانند دیر

تا نداری از محمد رنگ و بواز درود خود میالا نام او

از قیام بی حضور من مپرساز سجود بی سرور من مپرس

جلوهٔ حق گرچه باشد یک نفسقسمت مردان آزاد است و بس

مردی آزادی چو آید در سجوددر طوافش گرم رو چرخ کبود

ما غلامان از جلالش بیخبراز جمال لازوالش بیخبر

از غلامی لذت ایمان مجوگرچه باشد حافظ قرآن ، مجو

مؤمن است و پیشهٔ او آزری استدین و عرفانش سراپا کافری است

در بدن داری اگر سوز حیاتهست معراج مسلمان در صلوت

ور نداری خون گرم اندر بدنسجدهٔ تو نیست جز رسم کهن

عید آزادان شکوه ملک و دینعید محکومان هجوم مؤمنین

حرفی چند با امت عربیه

ای در و دشت تو باقی تا ابدنعره «لا قیصر و کسری» که زد

در جهان نزد و دور و دیر و زوداولین خوانندهٔ قرآن که بود

رمز الا الله که را آموختنداین چراغ اول کجا افروختند

علم و حکمت ریزه ئی از خوان کیست؟آیه «فاصبحتم» اندر شأن کیست؟

از دم سیراب آن امی لقبلاله رست از ریگ صحرای عرب

حریت پروردهٔ آغوش اوستیعنی امروز امم از دوش اوست

او دلی در پیکر آدم نهاداو نقاب از طلعت آدم گشاد

هر خداوند کهن را او شکستهر کهن شاخ از نم او غنچه بست

گرمی هنگامهٔ بدر و حنینحیدر و صدیق و فاروق و حسین

سطوت بانگ صلوت اندر نبردقرأت «الصافات» اندر نبرد

تیغ ایوبی نگاه بایزیدگنجهای هر دو عالم را کلید

عقل و دل را مستی از یک جام میاختلاط ذکر و فکر روم و ری

علم و حکمت شرع و دین ، نظم اموراندرون سینه دلها ناصبور

حسن عالم سوز الحمرا و تاجآنکه از قدوسیان گیرد خراج

این همه یک لحظه از اوقات اوستیک تجلی از تجلیات اوست

ظاهرش این جلوه های دلفروزباطنش از عارفان پنهان هنوز

«حمد بیحد مر رسول پاک راآنکه ایمان داد مشت خاک را»

حق ترا بران تر از شمشیر کردساربان را راکب تقدیر کرد

بانگ تکبیر و صلوت و حرب و ضرباندر آن غوغا گشاد شرق و غرب

ایخوش آن مجذوبی و دل بردگیآه زین دلگیری و افسردگی

کار خود را امتان بردند پیشتو ندانی قیمت صحرای خویش

امتی بودی امم گردیده ئیبزم خود را خود ز هم پاشیده ئی

هر که از بند خودی وارست ، مردهر که با بیگانگان پیوست ، مرد

آنچه تو با خویش کردی کس نکردروح پاک مصطفی آمد بدرد

ای ز افسون فرنگی بی خبرفتنه ها در آستین او نگر

از فریب او اگر خواهی اماناشترانش را ز حوض خود بران

حکمتش هر قوم را بیچاره کردوحدت اعرابیان صد پاره کرد

تا عرب در حلقهٔ دامش فتادآسمان یک دم امان او را نداد

عصر خود را بنگر ای صاحب نظردر بدن باز آفرین روح عمر

قوت از جمعیت دین مبیندین همه عزم است و اخلاص و یقین

تا ضمیرش رازدان فطرت استمرد صحرا پاسبان فطرت است

ساده و طبعش عیار زشت و خوباز طلوعش صد هزار انجم غروب

بگذر از دشت و در و کوه و دمنخیمه را اندر وجود خویش زن

طبع از باد بیابان کرده تیزناقه را سر ده به میدان ستیز

عصر حاضر زادهٔ ایام تستمستی او از می گلفام تست

شارح اسرار او تو بوده ئیاولین معمار او تو بوده ئی

تا به فرزندی گرفت او را فرنگشاهدی گردید بی ناموس و ننگ

گرچه شیرین است و نوشین است اوکج خرام و شوخ و بی دین است او

مرد صحرا ! پخته تر کن خام رابر عیار خود بزن ایام را

آدمیت زار نالید از فرنگزندگی هنگامه بر چید از فرنگ


آدمیت زار نالید از فرنگزندگی هنگامه بر چید از فرنگ

در ضمیرش انقلاب آمد پدیدشب گذشت و آفتاب آمد پدید

یورپ از شمشیر خود بسمل فتادزیر گردون رسم لادینی نهاد

گرگی اندر پوستین بره ئیهر زمان اندر کمین برّه‌ای

مشکلات حضرت انسان ازوستآدمیت را غم پنهان ازوست

در نگاهش آدمی آب و گل استکاروان زندگی بی‌منزل است

هر چه می‌بینی ز انوار حق استحکمت اشیا ز اسرار حق است

هر که آیات خدا بیند، حر استاصل این حکمت ز حکم «اُنظُر» است

بندهٔ مومن ازو بهروزترهم به حال دیگران دلسوزتر

علم چون روشن کند آب و گلشاز خدا ترسنده‌تر گردد دلش

علم اشیا خاک ما را کیمیاستآه در افرنگ تأثیرش جداست

عقل و فکرش بی عیار خوب و زشتچشم او بی‌نم، دل او سنگ و خشت

علم ازو رسواست اندر شهر و دشتجبرئیل از صحبتش ابلیس گشت

دانش افرنگیان تیغی به دوشدر هلاک نوع انسان سخت کوش

با خسان اندر جهان خیر و شردر نسازد مستی علم و هنر

آه از افرنگ و از آئین اوآه از اندیشهٔ لادین او

علم حق را ساحری آموختندساحری نی کافری آموختند

هر طرف صد فتنه می آرد نفیرتیغ را از پنجهٔ رهزن بگیر

ای که جان را باز می‌دانی ز تنسحر این تهذیب لادینی شکن

روح شرق اندر تنش باید دمیدتا بگردد قفل معنی را کلید

عقل اندر حکم دل یزدانی استچون ز دل آزاد شد شیطانی است

زندگانی هر زمان در کشمکَشعبرت‌آموز است احوال حبَش

شرع یورپ بی نزاعِ قیل و قالبرّه را کردست بر گرگان حلال

نقش نو اندر جهان باید نهاداز کفن‌دزدان چه امید گشاد

در جنیوا چیست غیر از مکر و فن؟صید تو این میش و آن نخچیر من

نکته‌ها کو می‌نگنجد در سخنیک جهان آشوب و یک گیتی فتن

ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شومؤمن خود، کافر افرنگ شو

رشتهٔ سود و زیان در دست توستآبروی خاوران در دست توست

این کهن اقوام را شیرازه بندرایت صدق و صفا را کن بلند

اهل حق را زندگی از قوّت استقوّت هر ملت از جمعیت است

رای بی‌قوّت همه مکر و فسونقوّت بی‌رای جهل است و جنون

سوز و ساز و درد و داغ از آسیاستهم شراب و هم ایاغ از آسیاست

عشق را ما دلبری آموختیمشیوهٔ آدم‌گری آموختیم

هم هنر، هم دین ز خاک خاور استرشک گردون خاک پاک خاور است

وانمودیم آنچه بود اندر حجابآفتاب از ما و ما از آفتاب

هر صدف را گوهر از نیسان ماستشوکت هر بحر از طوفان ماست

روح خود در سوز بلبل دیده‌ایمخون آدم در رگ گل دیده‌ایم

فکر ما جویای اسرار وجودزد نخستین زخمه بر تار وجود

داشتیم اندر میان سینه داغبر سر راهی نهادیم این چراغ

ای امین دولت تهذیب و دینآن ید بیضا برآر از آستین

خیز و از کار امم بگشا گرهنقشهٔ افرنگ را از سر بنه

نقشی از جمعیت خاور فگنوا ستان خود را ز دست اهرمن

دانی از افرنگ و از کار فرنگتا کجا در قید زنار فرنگ؟

زخم ازو، نشتر ازو، سوزن ازوما و جوی خون و امید رفو

خود بدانی پادشاهی، قاهری‌ستقاهری در عصر ما سوداگری‌ست

تختهٔ دکان شریک تخت و تاجاز تجارت نفع و از شاهی خراج

آن جهانبانی که هم سوداگر استبر زبانش خیر و اندر دل شر است

گر تو می‌دانی حسابش را درستاز حریرش نرم‌تر کرپاس توست

بی‌نیاز از کارگاه او گذردر زمستان پوستین او مخر

کشتن بی حرب و ضرب آئین اوستمرگ‌ها در گردش ماشین اوست

بوریای خود به قالینش مدهبیذق خود را به فرزینش مده

گوهرش تف‌دار و در لعلش رگ استمشک این سوداگر از ناف سگ است

رهزن چشم تو خواب مخملشرهزن تو رنگ و آب مخملش

صد گره افکنده‌ای در کار خویشاز قماش او مکن دستار خویش

هوشمندی از خُم او مِی نخوردهر که خورد اندر همین میخانه مرد

وقت سودا خندخند و کم‌خروشما چو طفلانیم و او شکّرفروش

محرم از قلب و نگاه مشتری استیارب این سحر است یا سوداگری‌ست؟

تاجران رنگ و بو بردند سودما خریداران همه کور و کبود

آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرآن بپوش و آن بنوش و آن بخور

آن نکوبینان که خود را دیده‌اندخود گلیم خویش را بافیده‌اند

ای ز کار عصر حاضر بیخبرچرب‌دستی‌های یورپ را نگر

قالی از ابریشم تو ساختندباز او را پیش تو انداختند

چشم تو از ظاهرش افسون خوردرنگ و آب او تو را از جا برد

وایِ آن دریا که موجش کم تپیدگوهر خود را ز غواصان خرید

در حضور رسالت مآب

در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدمفرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن

ای تو ما بیچارگان را ساز و برگوا رهان این قوم را از ترس مرگ

سوختی لات و منات کهنه راتازه کردی کائنات کهنه را

در جهان ذکر و فکر انس و جانتو صلوت صبح تو بانگ اذان

لذت سوز و سرور از لا الهدر شب اندیشه نور از لا اله

نی خدا ها ساختیم از گاو و خرنی حضور کاهنان افکنده سر

نی سجودی پیش معبودان پیرنی طواف کوشک سلطان و میر

این همه از لطف بی پایان تستفکر ما پروردهٔ احسان تست

ذکر تو سرمایهٔ ذوق و سرورقوم را دارد به فقر اندر غیور

ای مقام و منزل هر راهروجذب تو اندر دل هر راهرو

ساز ما بی صوت گردید آنچنانزخمه بر رگهای او آید گران

در عجم گردیدم و هم در عربمصطفی نایاب و ارزان بولهب

این مسلمان زادهٔ روشن دماغظلمت آباد ضمیرش بی چراغ

در جوانی نرم و نازک چون حریرآرزو در سینهٔ او زود میر

این غلام ابن غلام ابن غلامحریت اندیشهٔ او را حرام

مکتب از وی جذبهٔ دین در ربوداز وجودش این قدر دانم که بود

این ز خود بیگانه این مست فرنگنان جو می خواهد از دست فرنگ

نان خرید این فاقه کش با جان پاکداد ما را ناله های سوز ناک

دانه چین مانند مرغان سرا ستاز فضای نیلگون ناآشناست

آتش افرنگیان بگداختشیعنی این دوزخ دگرگون ساختش

شیخ مکتب کم سواد و کم نظراز مقام او نداد او را خبر

مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیستدر دلش لا غالب الا الله نیست

تا دل او در میان سینه مردمی نیندیشد مگر از خواب و خورد

بهر یک نان نشتر «لا و نعم»منت صد کس برای یک شکم

از فرنگی می خرد لات و مناتمؤمن و اندیشه او سومنات

«قم باذنی» گوی و او را زنده کندر دلش «الله هو» را زنده کن

ما همه افسونی تهذیب غربکشتهٔ افرنگیان بی حرب و ضرب

تو از آن قومی که جام او شکستوا نما یک بنده الله مست

تا مسلمان باز بیند خویش رااز جهانی برگزیند خویش را

شهسوارا ! یک نفس در کش عنانحرف من آسان نیاید بر زبان

آرزو آید که ناید تا به لبمی نگردد شوق محکوم ادب

آن بگوید لب گشا ای دردمنداین بگوید چشم بگشا لب ببند

گرد تو گردد حریم کائناتاز تو خواهم یک نگاه التفات

ذکر و فکر و علم و عرفانم توئیکشتی و دریا و طوفانم توئی

آهوی زار و زبون و ناتوانکس به فتراکم نبست اندر جهان

ای پناه من حریم کوی تومن به امیدی رمیدم سوی تو

آن نوا در سینه پروردن کجاوز دمی صد غنچه وا کردن کجا

نغمهٔ من در گلوی من شکستشعله ئی از سینه ام بیرون نجست

در نفس سوز جگر باقی نماندلطف قرآن سحر باقی نماند

ناله ئی کو می نگنجد در ضمیرتا کجا در سینه ام ماند اسیر

یک فضای بیکران میبایدشوسعت نه آسمان میبایدش

آه زان دردی که در جان و تن استگوشهٔ چشم تو داروی من است

در نسازد با دواها جان زارتلخ و بویش بر مشامم ناگوار

کار این بیمار نتوان برد پیشمن چو طفلان نالم از داروی خویش

تلخی او را فریبم از شکرخنده ها در لب بدوزد چاره گر

چون بصیری از تو میخواهم گشودتا بمن باز آید آن روزی که بود

مهر تو بر عاصیان افزونتر استدر خطا بخشی چو مهر مادر است

با پرستاران شب دارم ستیزباز روغن در چراغ من بریز

ای وجود تو جهان را نو بهارپرتو خود را دریغ از من مدار

«خود بدانی قدر تن از جان بودقدر جان از پرتو جانان بود»

رومی

تا ز غیر الله ندارم هیچ امیدیا مرا شمشیر گردان یا کلید

فکر من در فهم دین چالاک و چستتخم کرداری ز خاک من نرست

تیشه ام را تیز تر گردان که منمحنتی دارم فزون از کوهکن

مؤمنم ، از خویشتن کافر نیمبر فسانم زن که بد گوهر نیم

گرچه کشت عمر من بیحاصل استچیزکی دارم که نام او دل است

دارمش پوشیده از چشم جهانکز سم شبدیز تو دارد نشان

بنده ئی را کو نخواهد ساز و برگزندگانی بی حضور خواجه مرگ

ای که دادی کرد را سوز عرببندهٔ خود را حضور خود طلب

بنده ئی چون لاله داغی در جگردوستانش از غم او بی خبر

بنده ئی اندر جهان نالان چو نیتفته جان از نغمه های پی به پی

در بیابان مثل چوب نیم سوزکاروان بگذشت و من سوزم هنوز

اندرین دشت و دری پهناوریبو که آید کاروانی دیگری

جان ز مهجوری بنالد در بدننالهٔ من وای من ای وای من !