جاوید نامه · علامہ محمد اقبال

Chapter 7: فلک زحل

ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده

پیر رومی آن امام راستانآشنای هر مقام راستان

گفت ای گردون نورد سخت کوشدیده ئی آن عالم زنار پوش

آنچه بر گرد کمر پیچیده استاز دم استاره ئی دزدیده است

از گران سیری خرام او سکونهر نکو از حکم او زشت و زبون

پیکر او گرچه از آب و گل استبر زمینش پا نهادن مشکل است

صد هزار افرشتهٔ تندر بدستقهر حق را قاسم از روز الست

دره پیهم می زند سیاره رااز مدارش بر کند سیاره را

عالمی مطرود و مردود سپهرصبح او مانند شام از بخل مهر

منزل ارواح بی یوم النشوردوزخ از احراقشان آمد نفور

اندرون او دو طاغوت کهنروح قومی کشته از بهر دو تن

جعفر از بنگال و صادق از دکنننگ آدم ، ننگ دین ، ننگ وطن

نا قبول و ناامید و نامرادملتی از کارشان اندر فساد

ملتی کو بند هر ملت گشادملک و دینش از مقام خود فتاد

می ندانی خطهٔ هندوستانآن عزیز خاطر صاحبدلان

خطه ای هر جلوه اش گیتی فروزدر میان خاک و خون غلطد هنوز

در گلش تخم غلامی را که کشتاین همه کردار آن ارواح زشت

در فضای نیلگون یکدم بایستتا مکافات عمل بینی که چیست

قلزم خونین

آنچه دیدم می نگنجد در بیانتن ز سهمش بیخبر گردد ز جان

من چه دیدم قلزمی دیدم ز خونقلزمی ، طوفان برون ، طوفان درون

در هوا ماران چو در قلزم نهنگکفچه شبگون بال و پر سیماب رنگ

موجها درنده مانند پلنگاز نهیبش مرده بر ساحل نهنگ

بحر ساحل را امان یک دم ندادهر زمان که پاره ئی در خون فتاد

موج خون با موج خون اندر ستیزدرمیانش زورقی در افت و خیز

اندر آن زورق دو مرد زرد رویزرد رو عریان بدن آشفته موی

آشکارا می شود روح هندوستان

آسمان شق گشت و حوری پاک زادپرده را از چهره خود بر گشاد

در جبینش نار و نور لایزالدر دو چشم او سرور لایزال

حله ئی در بر سبکتر از سحابتار و پودش از رگ برگ گلاب

با چنین خوبی نصبیش طوق و بندبر لب او ناله های درد مند

گفت رومی «روح هند است این نگراز فغانش سوزها اندر نگر»

روح هندوستان ناله و فریاد می کند

شمع جان افسرد در فانوس هندهندیان بیگانه از ناموس هند

مردک نامحرم از اسرار خویشزخمهٔ خود کم زند بر تار خویش

بر زمان رفته می بندد نظراز تش افسرده میسوزد جگر

بند ها بر دست و پای من ازوستناله های نارسای من ازوست

خویشتن را از خودی پرداختهاز رسوم کهنه زندان ساخته

آدمیت از وجودش دردمندعصر نو از پاک و ناپاکش نژند

بگذر از فقری که عریانی دهدای خنک فقری که سلطانی دهد

الحذر از جبر و هم از خوی صبرصابر و مجبور را زهر است جبر

این به صبر پیهمی خوگر شودآن به جبر پیهمی خوگر شود

هر دو را ذوق ستم گردد فزونورد من «یالیت قومی یعلمون»

کی شب هندوستان آید بروزمرد جعفر ، زنده روح او هنوز

تا ز قید یک بدن وا می رهدآشیان اندر تن دیگر نهد

گاه او را با کلیسا ساز بازگاه پیش دیریان اندر نیاز

دین او آئین او سوداگری استعنتری اندر لباس حیدری است

تا جهان رنگ و بو گردد دگررسم او آئین او گردد دگر

پیش ازین چیزی دگر مسجود اودر زمان ما وطن معبود او

ظاهر او از غم دین دردمندباطنش چون دیریان زنار بند

جعفر اندر هر بدن ملت کش استاین مسلمانی کهن ملت کش است

خند خندان است و با کس یار نیستمار اگر خندان شود جز مار نیست

از نفاقش وحدت قومی دونیمملت او از وجود او لیم

ملتی را هر کجا غارتگری استاصل او از صادقی یا جعفری است

الامان از روح جعفر الامانالامان از جعفران این زمان

فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین

«نی عدم ما را پذیرد نی وجودوای از بی مهری بود و نبود

تا گذشتیم از جهان شرق و غرببر در دوزخ شدیم از درد و کرب

قطعه

یک شرر بر صادق و جعفر نزدبر سر ما مشت خاکستر نزد

گفت دوزخ را خس و خاشاک بهشعلهٔ من زین دو کافر پاک به

آنسوی نه آسمان رفتیم ماپیش مرگ ناگهان رفتیم ما

گفت «جان سری ز اسرار من استحفظ جان و هدم تن کار من است

جان زشتی گرچه نرزد با دو جوایکه از من هدم جان خواهی برو

اینچنین کاری نمی آید ز مرگجان غداری نیاساید ز مرگ»

ای هوای تند ای دریای خونای زمین ای آسمان نیلگون

ای نجوم ای ماهتاب ای آفتابای قلم ای لوح محفوظ ای کتاب

ای بتان ابیض ای لردان غربای جهانی ، در بغل بی حرب و ضرب

این جهان بی ابتدا بی انتهاستبندهٔ غدار را مولا کجاست»

ناگهان آمد صدای هولناکسینهٔ صحرا و دریا چاک چاک

ربط اقلیم بدن از هم گسیختدمبدم که پاره بر که پاره ریخت

کوهها مثل سحاب اندر مرورانهدام عالمی بی بانگ صور

برق و تندر از تب و تاب درونآشیان جستند اندر بحر خون

موجها پر شور و از خود رفته ترغرق خون گردید آن کوه و کمر

آنچه بر پیدا و ناپیدا گذشتخیل انجم دید و بی پروا گذشت